{فروخته شده}
پارت:۸
ویو صبح:
ات صبح با احساسی که انگار یکی نگاش می کنه
بیدار شد
تهیونگ بغلش نشسته بود و نگاش می کرد
_بیدار شدی؟
+اره اینجا چی کار می کنی؟
_هیچی اومدم بیدارت کنم دلم نیومد
ات اومد بلند شه که تهیونگ زود تر بلندش کرد و بردش پایین
+خوابم میاددد(داد)
_هه می خوایم بریم خرید نخواب
+هوراااا
بعد از صبحانه:
_برو لباس بپوش بریم
ات رفت لباس پوشید و اومد پایین
+بریم
رفتن سوار ماشین شدن
رسیدن پاساژ
ات پایاده شد تهیونگ اومد نزدیکش
_هر چی می خوای بگیر
ات رفت تو ۴دست لباس بیرونی
۵تا لباس خونگی و چند تا لوازم پهداشتی
+تموم
تهیونگ حساب کرد و رفتن خونه ات خودش رو پرت کرد رو کاناپه
تهیونگ بلندش کرد و بردش تو اتاقش
_لباست رو عوض کن بیا پایین امشب دخترا میان
ویو شب:::::
__
بچه هاااا
مثل سگگگگ خستمممم
🥲
امروز قشنگ ریدس همین گفتم بگم
همین دیگه بوس باییی
ویو صبح:
ات صبح با احساسی که انگار یکی نگاش می کنه
بیدار شد
تهیونگ بغلش نشسته بود و نگاش می کرد
_بیدار شدی؟
+اره اینجا چی کار می کنی؟
_هیچی اومدم بیدارت کنم دلم نیومد
ات اومد بلند شه که تهیونگ زود تر بلندش کرد و بردش پایین
+خوابم میاددد(داد)
_هه می خوایم بریم خرید نخواب
+هوراااا
بعد از صبحانه:
_برو لباس بپوش بریم
ات رفت لباس پوشید و اومد پایین
+بریم
رفتن سوار ماشین شدن
رسیدن پاساژ
ات پایاده شد تهیونگ اومد نزدیکش
_هر چی می خوای بگیر
ات رفت تو ۴دست لباس بیرونی
۵تا لباس خونگی و چند تا لوازم پهداشتی
+تموم
تهیونگ حساب کرد و رفتن خونه ات خودش رو پرت کرد رو کاناپه
تهیونگ بلندش کرد و بردش تو اتاقش
_لباست رو عوض کن بیا پایین امشب دخترا میان
ویو شب:::::
__
بچه هاااا
مثل سگگگگ خستمممم
🥲
امروز قشنگ ریدس همین گفتم بگم
همین دیگه بوس باییی
- ۹۸
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط