تکپارتی درخواستی (وقتی دوست صمیمیت بود اما...)

دیگه نمیتونستی نفس بکشی... نفس هات داشت بخاطر علاقه و هوسی که نسبت بهش داشتی به شماره میوفتاد...
تونستی توی چند ثانیه دوست صمیمیت رو به دوست پسرت تبدیل کنی، خیلی وقته که اینو میخواستی، فقط جرات نمیکردی همچین کاری کنی، تردید داشتی... شاید اون فقط تورو به چشم دوستش میدید، اما نه امشب همه چیز تغییر کرد، شما دوتا تغییرش دادید!





همه چیز با یه اعتراف از طرف اون شروع شد...
هیونجین: ا.ت باید یه چیزی بهت بگم... من خیلی وقته بهت حس دارم، من عاشقت شدم، میدونم ممکنه واست عجیب باشه ولی...
فرصت ندادی... همونجا صورتشو با دستات گرفتی و به طرف خودت کشیدی و لباشو بوسیدیش با یه ولع و هوس چند ساله لباشو بوسیدی، نمیزاشتی جدا شه، نمیخواستی حرفاشو بشنوی میترسیدی از اینکه بزاری حرف بزنه و بگه که پشیمونه، این چیزی نبود که میخواسته... حتی با اینکه دیگه نمیتونستی نفس بکشی، جدا نشدی.
هیون جدات کرد
هیون: بسه دختر الان خفه میشی(خنده)
هیون: پس الان دیگه دوست پسرتم؟ واقعا؟ جدی؟
ا.ت: اوهوم، واقعا... قراره فرا تر از دوست پسر بری...
بلند شدی دستشو کشیدی و بردی توی اتاق( توی خونه هیون بودین)
هیون: ا.ت الان زوده، بیا کاری نکنیم که شاید پشیمون بشی.
ا.ت: من هیچوقت قرار نیست از امشب پشیمون بشم.
کشیدیش و بردیش رو تخت، انداختیش...(توی اتاق. در بسته. پرده‌ها کشیده. نور کم. فقط شما دوتا بودید. نزدیک. گرم.)
هیونجین: ببین باید از اینجا به بعدشو من انجام بدم(لبخند خیلی سک.سی)
میدونستی قراره بالاخره به چیزی که خیلی وقت پیش میخواستی برسی پس گذاشتی فقط انجامش بده، به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردی فقط ادامه دادی.
لباتو محکم میبوسید و داشت لباساتو درمیاورد، تند تند مارک میذاشت روی گردنت.
و بعد تو شروع می‌کنی. بوسه‌های آروم روی لباش. روی گردنش. روی سینه‌ش. دستاش روی کمرته. محکم گرفته. نفس‌هاش تندتر می‌شه.
لباساش رو درمیاری. یکی یکی. آروم. با حوصله. وقتی کاملاً برهنه می‌شه، بهش نگاه می‌کنی. عضلات. خط‌ها. همه چی. بعد لباسای خودت رو درمیاری. برهنه. جلوش.
می‌ری روی تخت. دراز می‌کشی. دستش رو می‌گیری و می‌کشیش روی خودت. میاد بالا. زانو می‌زنه بین پاهات. نگات می‌کنه. چشماش پر از عشق و هوس.
واردت می‌شه. آروم. عمیق. هر دو ناله می‌کنید. دستاش رو کمرته. باسنت رو می‌کشه پایین با هر ضربه. تندتر. محکم‌تر.
دستت رو می‌ذاری روی دهنت که ناله‌هات رو خفه کنی. ولی اون دستت رو می‌گیره و می‌ذاره کنار. می‌خواد بشنوه. می‌خواد حس کنه.
و اینجوری، با بوسه و بغل و عشق، تا جایی که دیگه چیزی نمونده. فقط شما. فقط این لحظه. فقط اون حستون.........................


صبح:
آروم چشماتو باز میکنی، به خودت میای و میبینی توی بغلشی، ذوق میکنی، خوشحالی که بالاخره بهش رسیدی.
آروم خودتو بیشتر تو بغلش جا کردی. یاد دیشب افتادی، اولین بارت بود، بهش فکر میکنی... واقعا انجامش دادی اونم با هیونجین.
میدونستی که اگه بیدار بشه و باهاش چشم تو چشم بشی خیلی خجالت میکشی.
یهو نگاهت به لکه ی بزرگ خون روی تخت افتاد، میدونستی از تو بود، نگاهتو دادی به هیون، بیدار شده بود و داشت بهت زل میزد.
همون لحظه بود که از خجالت آب شدی
هیونجین با لبخند کیوت و قشنگی بهت میگه: صبح بخیر عشقم!
و بعد دستی به بازو و موهات میکشه
ادامه میده: دیشب که خیلی درد نداشت؟الان چی؟ درد داری؟
ا.ت: نه خوبم، فقط... طبیعیه که این همه خون اینجائه؟
هیونجین: آره، اینا بخاطر دیشبه، تبریک میگم، باکرگیت رو از دست دادی(لبخند خجالتی)
تو لبخند زدی و از خجالت سرتو کردی توی گردنش...
بعد از چند دقیقه خجالت کشیدن(😂😐) بلند میشید و میرید حموم، اونجا هم کلی خجالت میکشی، چون تا قبل از اون روز هیون فقط دوستت بود! همین!
اما الان انگار یهو خیلی به لِوِل بالایی از صمیمیت باهم دیگه رسیدین، جوری که انگار سال ها توی رابطه عاشقانه بودین، این واسه جفتتون عجیب بود. ولی دوستش داشتید و از این بابت خوشحال بودید

در نهایت هم شما فصل جدید از زندگیتون رو شروع کردید، که شاید خیلی لذت بخش تر بود نسبت به چیزی که تا الان زندگی کردید....


The end



اینم یه درخواستی دیگه
امیدوارم خوشتون اومده باشه
منتظر درخواستی بعدی باشید!
دیدگاه ها (۳)

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

ادامه سناریو

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

تکپارتی جونگ کوک

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

هم سلولی خطرناک (part5) ماشین توی جاده‌ی تاریک پیش می‌رفت چر...

رمان هکر کوچولوی من پارت ششم

ریاکشن پارت ۲

سناریو سانزو پارت 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط