{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p1

p1

هانا- : سلام من هانا هستم...۱۷ سالمه...درواقع ۲ هفته دیگه میشه ۱۷ سالم...دارم میرم دبیرستان...لباسامو پوشیدم و رفتم...رسیدم به دبیرستان...نمیدونم چرا همه ازم بدشون میاد...وارد کلاس شدم...یکی توی کلاس بود که تا حالا ندیده بودمش...دانش آموز انتقالی بود...سرجای من نشسته بود...ولی میزا دونفره بود...رفتم جفتش نشستم و درجا گفت

دختره : سلام من سوزی هستم..اسم تو چیه؟

هانا : سلام..اسم من هاناعه...خوشبختم.

سوزی : منم

هانا- : کلاس شروع شد و معلم اومد

( نکته : وقتی - میذارم یعنی شخصیتا دارن توی دلشون حرف میزنن )

جیهون- : امروز با پسرا میخواستیم بریم رامن بخوریم...نمیدونم چرا مین سو امروز همچیو برنامه ریزی کرده بود...واقعا عجیب بود..معمولا همچیو یهویی تصمیم میگرفت...به هرحال اصلا مهم نیست...مث خر ذوق دارم..وایسا به سان ها زنگ بزنم...بوق..بوق..بوق....جواب داد حیح

سان ها : سلام داداش چطوری

جیهون : سلام مرسی تو ؟

سان ها : خوبم

جیهون : میخوایم بریم رامن بخوریم..میای؟

سان ها : چرا که نه

جیهون : اوکییی

سوزی- : خیلی ذوق داشتم...همین اولین روز یه دوست میدا کردمممم...میخواستم بهش بگم بریم رامن بخوریم ( عجببب🗿)
دودل بودم..بهش بگم یا نه؟

هانا- : داشتم میرفتم خونه که یه دفعه سوزی صدام کرد...

سوزی : هانااااااا

هانا : بلهههههه

سوزی : اممم..م..میای بریم رامن بخوریم؟...مهمون منننن

هانا : عااامم...خب امروز کاری ندارم..باشه میاممم

سوزی : خب بریممم

هانا : بریمممم



ادامه در پارت ۲...
بایییی
دیدگاه ها (۰)

معرفیییی فیک..( خودم دیوانه وار دوسش دارم🎀 )اسم : ما پنج نفر...

فرشته منهههه اینننن🎀🎀

دوپارتی ....مامان !؟پارت ۲ ( اخر ) ات : اون به من گفت مامانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط