{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چطوره بجاش دوتایی بریم طبقه دوم تا صبح اونجا حال کنیم هومم

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟲

- چطوره بجاش دوتایی بریم طبقه دوم تا صبح اونجا حال کنیم ، هومم؟

هانا با یه پوزخندی که ۱۸۰ درجه با اخم های صورتش فرق داست به صورت بادیگارد که شبیه عن توالت بود نگاه کرد.
حتی اگه اونجا بودیم میتونستیم اتیش عصبانیت هانا رو از چشماش ببینیم و از ترس شلوارمون رو خیس کنیم.
هانا با حرص دستشو کشید و جواب بادیگارد دختر ندیده رو داد:

- بهتره حرفتو پس بگیری مردک مگر نه چند دقیقه دیگه باید تن لَشِت رو ازینجا جمع کنن ببرن سرد خونه!

هانا با لحنی که خشم و ترسناکی از توش موج میزد خطاب به اون بادیگارد گفت که مرد مثل بچه های جن دیده رید تو خودش و سریع عقب کشید تا جسمش راهی ققبرستون نشه!
هانا که ترس بادیگارد رو دید پوزخندی زد و تو دلش هزاران افرین به خودش گفت و تو خیالش برای خودش دست زد.
هانا نگاهشو از بادیگارد گرفت وقتی انگشت هاش روی صفحه های کلید میرقصیدن اسانسور رمز رو تایید کرد و هانا بدون تلف کردن وقتش وارد اتاقک اهنی شد.
وقتی وارد اسانسور شد دکمه طلایی رنگ که عدد ۳ روش حک شده بود رو فشار داد که در های اهنی اسانسور خودبهخود بسته شدن و به سمت بالا حرکت کردن.
بعد یک دقیقه اسانسور از حرکتش صرف نظر کرد و متوقف شد.
هانا با تعجب به صفحه مشکی رنگ که بالا گوشه اسانسور جا داشت نگاه کرد که دید عدد ۲ رو نشون داده . . یعنی طبقه دوم!
اگر کسی وارد اسانسور بشه و بخواد طبقه همکف یعنی جایی که با بادیگارد بحثش شده بود بره چی؟
اون همینجوریش تایم کم داشت باید سریع ماموریتش رو انجام میداد.
اینم یک نمونه دیگه از بد شانسیش!
با دستی که از عصبانیت مشت شده بود به در اهنی اسانسور زد اما نه تنها در اسانسور یه آخ نگفت ، بجاش صدای خورد شدن استخوان های خودش در اتاقک اهنی پیچید.
درحالی که دست اسیب دیده اش رو ماساژ میداد تا دردی ازش کم بشه چند تا فحش تقدیم اسانسور کرد.
در اسانسور ناگهان باز شد و دو نفر که کت شلواار مشکی رنگ به تن داشتن وارد اسانسور شدن.
هانا با اخم هایی که هنوز بخاطر درد دستش بین ابرو ها جا خوش کرده بود به اون دو نفر نگاه ریزی انداخت و به مکالمه اون دو گوش سپرد.

- هی ویلیام
+ هومم؟
- امشب چرا انقدر تو کلاب اشفته اس؟
+ منظورت چیه؟
- تمام کارکنان ها اشفته بودن با عجله هی اینور اونور میرفتن از چهره هاشون معلوم بود حسابی ترسیده بودن و نه تنها کارکنان ، بادیگارد ها هم همین وضعیت رو داشتن . .
+ اح*مق خبر نداری؟
- چیو؟

بادیگارد درشت هیکل سرشو نزدیک گوش پسر برد و با احتیاط گفت :

+ بِلَک امشب قراره یکیو قربانی کنه!

اون بادیگارد با شنیدن حرف مرد موهای تنش سیخ شد و با ناباوری به دوستش نگاه کرد :

- همون حرو*زاده لع*نتی؟
+ هی صداتو بِبُر مردک !

و باز دوباره بچ بچ هاشون شروع شد :


نگران نباشید قرار نیست همینطوری گیج بمونید اینو فعلا داشته باشید که فردا باز دوباره پارت بزارم.😉
دیدگاه ها (۴)

https://wisgoon.com/lna.kookفیک نویسهه💞

https://wisgoon.com/jeon.lady.xxxفیک نویسه💞

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟱هانا سرشو تکون داد و...

#دبیرستان_مخفی_من پارت11 اون شوگا بود (رئیس باند آمریکا اونا...

#پارت12#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم ---------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط