{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت 3 شب بودکه صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت

ساعت 3 شب بودکه صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود.پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میزتلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...  فقط میتونم بگم تف به ذات و شرف همچین فرزندهایی که اینجوری دله مادرشون و پدرشون رو بدرد میارن.
دیدگاه ها (۵)

ﻧﺎﻧﻮﺍﯾﯽ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﭘﺎﻥ،ﻣﺪﺍﻡ ﺍﯾﻦﭘﺎ ﻭﺁﻥﭘﺎ ﻣﯽﮐﺮﺩ،ﻧﺎﻧﻮﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ...

پروردگارا هیچ آغوشی به گرمی آغوش تو نیست، هیچ معشوقی به دلدا...

2تارفیق عاشق یه دختربودن
دختره3تاپیک شراب میریزه دوتا شو میذ...

پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست.خدمتکار برای س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط