{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#شآزدِه ڪ ــوچـ ـولـ ــو پُرسید:

#شآزدِه ڪ ــوچـ ـولـ ــو پُرسید:
آدَمآ تو خَلوَتِشون اِحسآسِ #تَنهآیے نِمے ڪُنَن؟
روبـ ـآه گُفت: آدَمآ وَقتـــ ـے کِنـــ ـــآرِ هَم هَستَن #تَنهـ ـآن...
چِــ ــه بِـرِســ ـه بِخـــ ــــوآن تو #خَلوَتِشون بآشَن...! :) ∞
دیدگاه ها (۱)

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗 ᴘᴀʀᴛ 43[راوی] چند ر...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

امروز روز تولد کسیه که شاید هیچ‌وقت نفهمه در گوشه‌ای از این ...

هوا سرد بود.از آن شب‌هایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/...

امروز روز تولد کسیه که شاید هیچ‌وقت نفهمه در گوشه‌ای از این ...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

پارت دوم: دردسرِ همیشگیسرم داشت از استرس منفجر می‌شد. دستم ت...

★دستبند ما؟!...p¹چند روز بود که با یک مرد خوشتیپ قرار میزاشت...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دوازدهمدست نایک هنوز روی دستگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط