{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
بشکن و بخور و برای من دعا کن،

بهلول گردوها را شکست و خورد،
اما دعا نکرد!

مرد گفت:
گردوها را می خوری نوش جان،
ولی من صدای دعای تو را نشنیدم…

بهلول گفت:
مطمئن باش اگر در راه خدا
داده ای، خدا خودش صدای شکستن گردوها
را شنیده است…!
دیدگاه ها (۱)

داستان عاشقانه جدید

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

پارت سی‌وهشتم | صدای شلیکپارک لاراهنوز صدای خنده‌هامون توی س...

🖤 سکوت. 𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀ژانر: مافیایی | رازآلود | غم...

پارت پانزدهم — صدای داخل سایرسدرِ اتاق ۰۷ با صدای بلندی قفل ...

Heir of Light and Darknesspart : 9آقای کیم به جونگ‌کوک نگاه ...

سایه ای در راهرو های نقره ای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط