{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جان برای ترهبارها

جان برای تره‌بارها
از پیاده‌روی که برگشتیم ساعت حدود یازده بود. به دا زنگ زدم که چیزی نمی‌خوایم؟ گفت «شکر بخر و جو. عدس هم بخر می‌خوام سبزه بریزم.»
این‌ها را خریدم به اضافه‌ی یک روغن یک لیتری و مشکین تاژ. فروشگاه از دیروز شلوغ‌تر بود. روغن سرخ کردنی فامیلا را هم تازه آورده بود. خدا می‌داند چه کسانی در این شرایط جنگی در حال تلاشند تا امنیت غذایی مردم برقرار بماند. سر راه نیسانی در حال خالی کردن بار سبزی و میوه بود. تا حالا قربان صدقه‌ی چنین صحنه‌ای نرفته بودم. تا از آن تکّه‌ی مسیر رد بشوم چند بار گفتم جان. جان.


✍️ #زینب_خزایی
#روایت

#رهبر_شهید
دیدگاه ها (۲)

منم آرش ،- چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن -منم آرش، سپاهی مردی...

⚫️ نیمه جانی داشت آن را نذر مردم کرد و رفتدر خدا، در خلق روز...

«دوباره می‌رسد از راه نیمۀ رمضان...!»نشسته داغ غمت، بی‌کرانه...

«به دست‌بوسی تو آمدن چه زیبا بود!»بدون تو چه کند شعر نیمۀ رم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط