رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت نهم: بازگشتِ سایهها و تولدِ دوباره
بعد از آن شبِ دردناک در نمایشگاه، رابطهٔ آنها وارد مرحلهای شد که شاید هیچکس انتظارش را نداشت. برخوردِ سوبین باعث شد که تهیونگ برای مدتی به طور کامل از موسیقی کنارهگیری کند. او در اتاقش محبوس شد، در حالی که سایههای گذشتهاش، از خاطراتِ تلخِ برخورد با برادرش تا ترس از قضاوتِ دیگران، دور او را گرفته بودند.
اما جونگکوک تسلیم نمیشد. او میدانست که اگر تهیونگ در این تاریکی گم شود، دیگر هرگز نوری در چشمانش نخواهد دید.
یک شب، در حالی که باران شدیدی به پنجرهی آپارتمانِ تهیونگ میکوبید، جونگکوک بدون هیچ هشداری وارد شد. او نه با دوربین، بلکه با یک پیانوی کوچکِ قابل حمل و مجموعهای از عکسهای قدیمیِ چاپنشده آمده بود.
«من نمیرم، تهیونگ،» جونگکوک در حالی که در تاریکی اتاق نشسته بود، گفت. «مهم نیست چقدر دیوار بکشی، من اینجا میمونم. اگه نمیتونی بنوازی، من برات میخونم. اگه نمیتونی عکس بگیری، من نگاه میکنم.»
تهیونگ از گوشهی تخت، با چشمانی پفکرده، به او نگاه کرد. «چرا داری این کار رو میکنی؟ من فقط باعثِ دردِ تو میشم. نگاهِ مردم، حرفهای برادرم… همه چیز رو خراب کرد.»
جونگکوک بلند شد و کنار او نشست. او یکی از عکسها را که از تهیونگ در حالِ لبخند زدن در یک صبحِ آفتابی گرفته شده بود، جلوی چشم او گرفت. «این رو ببین. این تهیونگِ واقعیِ منه. اون کسی که من پیدا کردم. سوبین یا بقیه، اونها فقط بخشهایِ ناقصِ تو رو میبینن. اما من… من کلِ تصویر رو میبینم.»
در آن لحظهیِ نیمهشب، در میانهیِ صدای رعد و برق، تهیونگ ناگهان شروع به گریه کرد؛ اما این بار، گریههایش از سرِ خشم نبود، از سرِ رهایی بود. او تمامِ فشارهای سالیانِ گذشته را در آغوشِ جونگکوک تخلیه کرد.
هفتهها گذشت و کمکم، آرامش به زندگیشان بازگشت. اما نه آرامشِ قدیمی؛ بلکه آرامشی که از دلِ طوفان بیرون آمده بود. آنها یاد گرفته بودند که چگونه با هم بجنگند و چگونه با هم زندگی کنند.
نمایشگاهِ دوم آنها، این بار نه در دانشگاه، بلکه در یک گالریِ مستقل و کوچک برگزار شد. این بار، هیچ برادر یا استادی در کار نبود. فقط هنر بود و دو قلب که با هم هماهنگ شده بودند.
در آخرین روزِ نمایشگاه، در حالی که جمعیت در حالِ ترک کردن بود، تهیونگ پشت پیانو نشست. او نگاهی به جونگکوک انداخت که در گوشهای با دوربینش آماده بود.
تهیونگ شروع به نواختن کرد. اما این بار، قطعهاش نه از روی غم بود، بلکه از روی “قدرت” بود. قطعهای که در آن، نتهایِ پایین، سنگینیِ گذشته را نشان میدادند و نتهایِ بالا، پروازِ آزادی را.
جونگکوک، از پشتِ لنز دوربین، میدید که چگونه تهیونگ در میانِ نور و سایه، نه یک قربانی، بلکه یک پادشاهِ موسیقی است. او میدانست که این تنها شروعِ یک داستان است؛ داستانی که در آن، سکوت دیگر نه نشانهیِ تنهایی، بلکه نشانهیِ شروعِ یک سمفونیِ مشترک است.
آنها از گالری خارج شدند، دست در دست هم، زیرِ بارانی ملایم که حالا بویِ شکوفههای بهاری میداد. آنها میدانستند که آینده ممکن است سخت باشد، اما تا زمانی که موسیقیِ یکدیگر را میشنیدند، هیچ طوفانی نمیتوانست آنها را از هم جدا کند...
ادامه دارد....
شرایط برای سه پارت بعدی:
(برای هر 3 پارت که گذاشته شده باید برسه)
15 لایک❤
5 بازنشر♾️
🎼 پارت نهم: بازگشتِ سایهها و تولدِ دوباره
بعد از آن شبِ دردناک در نمایشگاه، رابطهٔ آنها وارد مرحلهای شد که شاید هیچکس انتظارش را نداشت. برخوردِ سوبین باعث شد که تهیونگ برای مدتی به طور کامل از موسیقی کنارهگیری کند. او در اتاقش محبوس شد، در حالی که سایههای گذشتهاش، از خاطراتِ تلخِ برخورد با برادرش تا ترس از قضاوتِ دیگران، دور او را گرفته بودند.
اما جونگکوک تسلیم نمیشد. او میدانست که اگر تهیونگ در این تاریکی گم شود، دیگر هرگز نوری در چشمانش نخواهد دید.
یک شب، در حالی که باران شدیدی به پنجرهی آپارتمانِ تهیونگ میکوبید، جونگکوک بدون هیچ هشداری وارد شد. او نه با دوربین، بلکه با یک پیانوی کوچکِ قابل حمل و مجموعهای از عکسهای قدیمیِ چاپنشده آمده بود.
«من نمیرم، تهیونگ،» جونگکوک در حالی که در تاریکی اتاق نشسته بود، گفت. «مهم نیست چقدر دیوار بکشی، من اینجا میمونم. اگه نمیتونی بنوازی، من برات میخونم. اگه نمیتونی عکس بگیری، من نگاه میکنم.»
تهیونگ از گوشهی تخت، با چشمانی پفکرده، به او نگاه کرد. «چرا داری این کار رو میکنی؟ من فقط باعثِ دردِ تو میشم. نگاهِ مردم، حرفهای برادرم… همه چیز رو خراب کرد.»
جونگکوک بلند شد و کنار او نشست. او یکی از عکسها را که از تهیونگ در حالِ لبخند زدن در یک صبحِ آفتابی گرفته شده بود، جلوی چشم او گرفت. «این رو ببین. این تهیونگِ واقعیِ منه. اون کسی که من پیدا کردم. سوبین یا بقیه، اونها فقط بخشهایِ ناقصِ تو رو میبینن. اما من… من کلِ تصویر رو میبینم.»
در آن لحظهیِ نیمهشب، در میانهیِ صدای رعد و برق، تهیونگ ناگهان شروع به گریه کرد؛ اما این بار، گریههایش از سرِ خشم نبود، از سرِ رهایی بود. او تمامِ فشارهای سالیانِ گذشته را در آغوشِ جونگکوک تخلیه کرد.
هفتهها گذشت و کمکم، آرامش به زندگیشان بازگشت. اما نه آرامشِ قدیمی؛ بلکه آرامشی که از دلِ طوفان بیرون آمده بود. آنها یاد گرفته بودند که چگونه با هم بجنگند و چگونه با هم زندگی کنند.
نمایشگاهِ دوم آنها، این بار نه در دانشگاه، بلکه در یک گالریِ مستقل و کوچک برگزار شد. این بار، هیچ برادر یا استادی در کار نبود. فقط هنر بود و دو قلب که با هم هماهنگ شده بودند.
در آخرین روزِ نمایشگاه، در حالی که جمعیت در حالِ ترک کردن بود، تهیونگ پشت پیانو نشست. او نگاهی به جونگکوک انداخت که در گوشهای با دوربینش آماده بود.
تهیونگ شروع به نواختن کرد. اما این بار، قطعهاش نه از روی غم بود، بلکه از روی “قدرت” بود. قطعهای که در آن، نتهایِ پایین، سنگینیِ گذشته را نشان میدادند و نتهایِ بالا، پروازِ آزادی را.
جونگکوک، از پشتِ لنز دوربین، میدید که چگونه تهیونگ در میانِ نور و سایه، نه یک قربانی، بلکه یک پادشاهِ موسیقی است. او میدانست که این تنها شروعِ یک داستان است؛ داستانی که در آن، سکوت دیگر نه نشانهیِ تنهایی، بلکه نشانهیِ شروعِ یک سمفونیِ مشترک است.
آنها از گالری خارج شدند، دست در دست هم، زیرِ بارانی ملایم که حالا بویِ شکوفههای بهاری میداد. آنها میدانستند که آینده ممکن است سخت باشد، اما تا زمانی که موسیقیِ یکدیگر را میشنیدند، هیچ طوفانی نمیتوانست آنها را از هم جدا کند...
ادامه دارد....
شرایط برای سه پارت بعدی:
(برای هر 3 پارت که گذاشته شده باید برسه)
15 لایک❤
5 بازنشر♾️
- ۲۷۷
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط