{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
من گرفتار تو بودم تو دچار دگری
من همه مست تو اما تو خمار دگری


دفتر شعر دلِ من همه لبریز تو بود
سر سودای تو اما به گذار دگری


بسترم چون صدفی مانده زِ مرواریدش
تو ولی مسخ به یک مهره ی مار دگری


فصل هایم همه با سردی پاییز گذشت
تو ولی در هوس و شور بهار دگری


هوس بوسه ی تو وسوسه ی جانم بود
لیک آغوش تو تن پوشه ی یار دگری


تو گذشتی ز من و خاطره هایم آسان
سوختی حادثه هارا به شرار دگری


آمدی باز پس از آن همه نیرنگ و فریب
که چه ؟بازی بدهی دل به قمار دگری


برو راهی شو دگر دست تو را خواند دلم
ببر این قصه ی ننگین به دیار دگری ...
دیدگاه ها (۱)

(سبوی نیکنامی)همه شب به یاد رویت نظری به ماه دارمبه جنون کشی...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عال...

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر...درد آنجا که عمیق است به...

گفتی ز سرت فکر مرابیرون کنجانا سرم ازفکرتو خالیست!دلم راچه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط