{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p8

او در حالی که با یکی از افرادش مسیر را باز می‌کرد، مینهو را به سمت خودروی مخصوص هدایت کرد. در آن لحظاتِ پر از خون، بنگچان دیگر به رقابت فکر نمی‌کرد؛ او داشت با مردی می‌جنگید که حالا همکارِ ناخواسته و جانیِ او بود.وقتی به عمارت مینهو رسیدند، فضا سنگین و مه‌آلود بود. منیجر با وحشت، دکتر اختصاصیِ اونتورین را فراخوانده بود. مینهو، با چهره‌ای رنگ‌پریده و نفس‌هایی که به سختی بالا می‌آمد، روی کاناپه‌ی بزرگِ سالن نشسته بود.مینهو، با تمام ضعف، قبل از اینکه بیهوش شود، با صدایی لرزان اما آمرانه به دکتر و منیجر گفت: «باید… سریع پانسمان بشه… قبل از اینکه یونا برگرده… یونا نباید خون ببینه…»دکتر با عجله شروع به کار کرد. مینهو از شدت درد، دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد. بنگچان در گوشه‌ای از سالن ایستاده بود، کتش را از تن درآورده بود و با نگاهی نافذ، تمام جزئیات را زیر نظر داشت. او می‌دید که چطور این مردِ آهنین، در برابرِ تصورِ دیدنِ اشک‌های یک دختر، این‌قدر شکننده است.در همین لحظه، صدای باز شدنِ درِ ورودی و قدم‌های آرام آمد.یونا برگشته بود. او از جنگل به سمت خانه می‌آمد؛ تیشرتِ بلند و گشادِ مینهو را پوشیده بود که تا روی ران‌هایش می‌رسید و شلوارکش هم زیر تیشرت مخفی شده بود. او مثل یک موجودِ کوچک و بی‌گناه، در میان آن فضای تاریک، می‌درخشید. در آغوشش، یک خرگوشِ سفیدِ کوچک با چشم‌های سرخ و درخشان قرار داشتیونا با دیدنِ بنگچان در هال، ابتدا کمی مکث کرد حسِ سنگینیِ هوا و حضورِ ابنگچان در خانه، لرزه بر اندامش انداخت. او بدون اینکه از اهمیتِ بنگچان یا جایگاه او در دنیای تاریک مینهو ذره‌ای بداند، با عجله از کنار او گذشت. او فقط یک چیز می‌خواست: مینهو. «لینو؟ لینو کجاست؟» یونا با صدایی لرزان، بنگچان را کنار زد.بنگچان که می‌دانست مینهو چه دستوراتی داده، سریع دستش را روی بازوی ظریف یونا گذاشت تا او را متوقف کند.«دختر… صبر کن. اون الان حالش خوب نیست.جلو نرو .»اما یونا، با قدرت او را کنار زد. او نمی‌فهمید چرا این مرد سعی دارد جلوی او را بگیرد. او فقط می‌دید که بوی خون در خانه پیچیده است.یونا به سمت سالن دوید و با دیدنِ مینهو روی کاناپه، در حالی که دکتر داشت پیراهن او را بالا می‌زد تا زخم را بررسی کند، در جا خشکش زد. مینهو، با پیراهنی که نیمه‌باز بود و زخمی عمیق و خونی که زیر نورِ ملایمِ سالن می‌درخشید، در برابر دیدگانِ یونا بود.
دیدگاه ها (۰)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 12#لینو #فیکشنساعت ۱۱ شب ـ خانه‌ی م...

......پارت. دوازدهم......

با شتاب جعبه دستمال‌کاغذی را از داشبورد چنگ زد، در را باز کر...

درود خوشگلا بریم برای پارت چهارممم

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

.....پارت هجدهم.....

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت نهمصبح روز بعد، یونا روی مبل نشس...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

Iove and the moonPart 42ماشین در سکوت حرکت می‌کرد. صدای آرام...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 26آن شب، فلیکس به بالکن رفت.ذهنش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط