در پیچ و تاب لبخندی که راه فریاد را گم کرده او
در پیچ و تابِ لبخنـــدی که راهِ فریاد را گـــم کرده، او، روــحِ آشفتهاش را به آغوشِ تاریــکی میسپارد. گردنش، محمـــلی برای دستهای لرزانش میشود؛ حصاری که خود بر خویشتن کشیده، نه برای زنده ماندن، که برای اتمامِ نمـــایشِ زنـــدگی. در آن خندههای بیــرمق، پژواکِ هزاران انـــدوه نهفته است؛ هر تارِ مویِ گرهخورده در انگشتانش، داستانیست از ناامـــیدی. او رقـــاصِ مرگ است بر لبهٔ پرتگــــاهِ هستی، و هر نفس، شمشــــیریست که بر جانِ خویش میکشد. در این داــیرهٔ بیانتها، جایی که روشـــنی معنایی ندارد، او تنهاست، با تنهــــاییِ خویش که از او بزرگتر است. او نواییـــست ناتمام، در ســـکوتی که فریاـــدش را شنیدنیتر میکند.
- ۱.۳k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط