پارت۸
پارت۸
کاترین: بعد حرفم رفت و منم اروم اروم قدم زنان رفتم سمت خونه.......اگه بخواد بازیم بده چی؟؟؟ولی بدبختی اینجاس که وقتی گفت دوسم داره منم دلم لرزید یعنی دوسش دارم!؟....نه کاترین نباید عاشقش بشی.......هعییی نمیدونم.......رفتم و به کنیا میخواستم بگم امارگفتم نه الان از کوه کاه میسازه.....پوفففف خوابم میاد.....رفتم تو اتاقم و اول موهامو خشک کزدم و بعد خوابیدم یهو یادم افتاد مامان بابا نبودن.....هعییییی......یعنی هنوز نیومدن؟؟بزار......زنگ زدم بهشون.......
*
خوبه پس خونه خالیه میتونم تا فردا شب فک کنم.......ساعت و برای نه شب کوک کردم و گزفتم خوابیدم.........................
تو خواب*
کاترین: نه جونگ کوک نه لطفا ترکم نکننن..نهههههه یعنی چی همش بازی بودههه نههههههه
یهو از خواب با ترس پریدم.......واییی خدایاا پشمام داشت میریخت......داشتم سکته میکردم...این دیگه چ خواب کوفتی بود که من دیدم لعنت بهش......اگه واقعا همینجوری باشه چی!؟
*
*
*
*
*
*
*
*
دو روز بعد*
جونگرکوک: خب کاترین......
کاترین: امم...ببین من خیلی فک کزدم......باشه قبول میکنم.......فقط
جونگ کوک: خیلی خوشحالمم...ممنونم....فقط!؟
کاترین: سوزی چی میشه!؟؟مگه اون دوست دخترت نبود؟؟
جونگرکوک: خب ببین اون یکی از دخترای بزرگترین کمپانی سئوله......من مجبور شدم باهاش رابطه برقرار کنم.....اما من دوسش نداشتم.....
کاترین: پس چرا اون روز بعد دعوا براش تولد گرفتی!؟
کوک: خب من رفتم دنبالش چون از پدرش میترسماون سر سه سوت منو هم شرکتمو به باد میدن.......
کاترین: اهاا...خب الان دیگه مجبور نیستی!؟
کوک: نه چون دختره خودش دیروز گفت دیگه نمیخوام ببینمت و گذاشت رفت.....
کاترین: باشه حرفاتو باور میکنم.......
کوک: خیلی ممنونم......... من باید برم.....تو شرکت کلی کار دارم
کاترین: باشه.......راستی من دیگه نمیام میدونی که؟
کوک: باشه دیگه مال خودمی.......بای
کاترین: با...ی........نمیدونم کار خوبی کزدم یا نه !!اما دیگه اگرم بد باشه دیگه جواب دادم بهش...پوفف......
کاترین: بعد حرفم رفت و منم اروم اروم قدم زنان رفتم سمت خونه.......اگه بخواد بازیم بده چی؟؟؟ولی بدبختی اینجاس که وقتی گفت دوسم داره منم دلم لرزید یعنی دوسش دارم!؟....نه کاترین نباید عاشقش بشی.......هعییی نمیدونم.......رفتم و به کنیا میخواستم بگم امارگفتم نه الان از کوه کاه میسازه.....پوفففف خوابم میاد.....رفتم تو اتاقم و اول موهامو خشک کزدم و بعد خوابیدم یهو یادم افتاد مامان بابا نبودن.....هعییییی......یعنی هنوز نیومدن؟؟بزار......زنگ زدم بهشون.......
*
خوبه پس خونه خالیه میتونم تا فردا شب فک کنم.......ساعت و برای نه شب کوک کردم و گزفتم خوابیدم.........................
تو خواب*
کاترین: نه جونگ کوک نه لطفا ترکم نکننن..نهههههه یعنی چی همش بازی بودههه نههههههه
یهو از خواب با ترس پریدم.......واییی خدایاا پشمام داشت میریخت......داشتم سکته میکردم...این دیگه چ خواب کوفتی بود که من دیدم لعنت بهش......اگه واقعا همینجوری باشه چی!؟
*
*
*
*
*
*
*
*
دو روز بعد*
جونگرکوک: خب کاترین......
کاترین: امم...ببین من خیلی فک کزدم......باشه قبول میکنم.......فقط
جونگ کوک: خیلی خوشحالمم...ممنونم....فقط!؟
کاترین: سوزی چی میشه!؟؟مگه اون دوست دخترت نبود؟؟
جونگرکوک: خب ببین اون یکی از دخترای بزرگترین کمپانی سئوله......من مجبور شدم باهاش رابطه برقرار کنم.....اما من دوسش نداشتم.....
کاترین: پس چرا اون روز بعد دعوا براش تولد گرفتی!؟
کوک: خب من رفتم دنبالش چون از پدرش میترسماون سر سه سوت منو هم شرکتمو به باد میدن.......
کاترین: اهاا...خب الان دیگه مجبور نیستی!؟
کوک: نه چون دختره خودش دیروز گفت دیگه نمیخوام ببینمت و گذاشت رفت.....
کاترین: باشه حرفاتو باور میکنم.......
کوک: خیلی ممنونم......... من باید برم.....تو شرکت کلی کار دارم
کاترین: باشه.......راستی من دیگه نمیام میدونی که؟
کوک: باشه دیگه مال خودمی.......بای
کاترین: با...ی........نمیدونم کار خوبی کزدم یا نه !!اما دیگه اگرم بد باشه دیگه جواب دادم بهش...پوفف......
۱۶.۲k
۰۵ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.