{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادرش الزايمر داشت...بهش گفت مادر يه بيماري داري , بايد ب

مادرش الزايمر داشت...بهش گفت مادر يه بيماري داري , بايد بخاطر همين ببرمت آسايشگاه سالمندان ... مادر گفت :چه بيماريي؟گفت:آلزايمر...گفت :چي هست...گفت :يعني همه چيو فراموش ميکني...گفت مثل اينکه خودتم همين بيماريو داري گفت: چطور..؟؟گفت : انگار يادت رفته با چه زحمتي بزرگت کردم، چقدر سختي کشيدم تا بزرگ بشي،قامت خم کردم تا قد راست کني..پسر رفت توي فکر...برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش...گفت : براي چي؟گفت : به خاطر کاري که ميخواستم بکنم...مادر گفت:من که چيزي يادم نمياد
دیدگاه ها (۱)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش دوم_ از کشویم یک پد بهداشتی برمی‌دارم می‌چ...

پارت ۴۷

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 10(لطفا اگه یادتون ن...

Custom bride part : 13

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁹⁰موهامو گوجه‌ای بستم و از اتاق خ...

سناریو ایزانا

در نیمه های شب پارت دوازدهم(فلش بک زندگی زاندر)

.....//برده ی زیبا//.....

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁰ ( Final )سه روز بعد__...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط