زندان کشیده ترسی از زندان ندارد
زندان کشیده ترسی از زندان ندارد
از این نترسانم که غم پایان ندارد!
یک گوشه بامن می نشیند سردو ساکت
تنهایی ام کاری به این و آن ندارد
بیخود برایم دل نسوزان! رد شو از من
زخمی که خوردم ازخودم درمان ندارد
من کلبه ی متروکه ای بودم از آغاز
ویرانی ام ربطی به این طوفان ندارد!
طوری شکسته بندبند باورم که
دیگر به اعجاز کسی ایمان ندارد
یا من غریبی می کنم درکوچه هایش
یاطاقت بغض مرا زنجان ندارد
باور ندارد خسته باشم از پریدن
دیگر عقاب خسته ی او جان ندارد
بعد ازتو دیگر باکسی کاری ندارم
این خانه ی طوفان زده دیگر مهمان ندارد
از این نترسانم که غم پایان ندارد!
یک گوشه بامن می نشیند سردو ساکت
تنهایی ام کاری به این و آن ندارد
بیخود برایم دل نسوزان! رد شو از من
زخمی که خوردم ازخودم درمان ندارد
من کلبه ی متروکه ای بودم از آغاز
ویرانی ام ربطی به این طوفان ندارد!
طوری شکسته بندبند باورم که
دیگر به اعجاز کسی ایمان ندارد
یا من غریبی می کنم درکوچه هایش
یاطاقت بغض مرا زنجان ندارد
باور ندارد خسته باشم از پریدن
دیگر عقاب خسته ی او جان ندارد
بعد ازتو دیگر باکسی کاری ندارم
این خانه ی طوفان زده دیگر مهمان ندارد
- ۶۷۱
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط