part
part3
.
.
دوماه بعد..
=چند بار بهت گفتم مواظب رفتارت با مشتری باش! اگه عرضه این کارم نداری گم شو دنبال یه کار دیگه بگرد خستم کردی
آقای کیم بازم داشت سرزنشش میکرد و یونجون مجبور بود سکوت کنه، باید این کارو نگه میداشت اگه این کارو از دست میداد دیگه نه جا برای موندن داشت نه کاری! اون دیگه نمیتونست به اون خونه برگرده و دوماه بود که حتی از نزدیکیشم نگذشته بود خودشم باور نمیکرد اینقدر مسخره و احمق باشه که بترسه بره اون خونه برا همین شبا رو طبقه بالایی مغازه کفش فروشی آقای کیم میموند البته بعد از برگشتن از بار خب درسته هرشب مست میکرد و میخوابید این تنها راهیی بود که میتونست بخوابه چقدر مضحک بود که از یه آدم خوشگذرون بیخیال به یه آدم آواره دیوونه تبدیل شده بود
_متاسفم آقای کیم دیگه تکرار نمیشه
=معلومه که نباید تکرار بشه اگه یه بار دیگه این اتفاق بیوفته هم از خونه هم از مغازه میری!
_بله
حدود ساعت 9بود که مغازه رو بست، بازم یه شب دیگه! چند روز بود که شب و روز براش فرقی نداشت؟ وارد بار "هیروکا" شد جای تقریبا خلوت و کوچیکی بود، سوجوی همیشگیشو سفارش داد و سر کشید..
.
. لعنتی.. بازم مست شده بود.. بازم داشت میدیدش تو همون کت چرم سیاهش با موهای سیاه و بلوند بلندش خیلی واضح بود مخصوصا چشماش.. چشماش هنوزم برق میزدن، شاید دلیل اینکه هرشب مست میکرد این بود که حداقل اینجوری الکی هم شده میتونست ببینتش و حسش کنه آه بازم همون داستان های همیشگی بطری رو برداشت بازم سرکشید که تلفنش زنگ خورد برش داشت، یوکی بود.. اون هرزه عوضی ردش کرد ولی بازم پشت هم زنگ میزد انگار ول کن نبود!
_چته؟
#سلام اوپا خوبی؟ چند وقتیه باهات حرف نزدم
_چی میخوای؟
#پشتتو ببین
یونجون برگشت و دید پشت سرش وایستاده سرش گیج میرفت و نمیتونست کامل تشخیص بده ولی تونست بشناستش با دیدنش یاد روزایی افتاد که با این هرزه چقدر بومگیو رو اذیت کرده بود و عذابش داده بود. یوکی اونطرف میز جلوی وینجون نشست و بطری سوجو رو سر کشید
#چند ماهه بعد از اینکه ازت کمک خواستم خبری ازت نشده، چرا ازم دوری میکنی؟ من.. من گفتمکه مست بودم اوپا
یونجون به قدری مست بود که حس میکرد دنیا دور سرش میچرخه و هیچی از حرفای اون عوضی رو نمیفهمید! یوکی متوجه مست بودن یونجون شده و میخواست بهش نزدیک بشه پا شد و رفت کنارش نشست و سرشو نزدیکش برد و لباشو بهش نزدیک کرد
یونجون نزدیک شدن کسی رو حس میکرد چشماشو چند بار باز و بسته کرد که واضح ببینه و.... لعنت.. بازم داشت بوم رو میدید با همون لبخند همیشگیش و چشمای قشنگش داشت نزدیکش میشد یونجون میدونست بازم توهمه ولی سرشو نزدیک کرد و لبشو رو لبش گذاشت و دیگه نفمید چیکار میکنه..
.
.
.
.
دوماه بعد..
=چند بار بهت گفتم مواظب رفتارت با مشتری باش! اگه عرضه این کارم نداری گم شو دنبال یه کار دیگه بگرد خستم کردی
آقای کیم بازم داشت سرزنشش میکرد و یونجون مجبور بود سکوت کنه، باید این کارو نگه میداشت اگه این کارو از دست میداد دیگه نه جا برای موندن داشت نه کاری! اون دیگه نمیتونست به اون خونه برگرده و دوماه بود که حتی از نزدیکیشم نگذشته بود خودشم باور نمیکرد اینقدر مسخره و احمق باشه که بترسه بره اون خونه برا همین شبا رو طبقه بالایی مغازه کفش فروشی آقای کیم میموند البته بعد از برگشتن از بار خب درسته هرشب مست میکرد و میخوابید این تنها راهیی بود که میتونست بخوابه چقدر مضحک بود که از یه آدم خوشگذرون بیخیال به یه آدم آواره دیوونه تبدیل شده بود
_متاسفم آقای کیم دیگه تکرار نمیشه
=معلومه که نباید تکرار بشه اگه یه بار دیگه این اتفاق بیوفته هم از خونه هم از مغازه میری!
_بله
حدود ساعت 9بود که مغازه رو بست، بازم یه شب دیگه! چند روز بود که شب و روز براش فرقی نداشت؟ وارد بار "هیروکا" شد جای تقریبا خلوت و کوچیکی بود، سوجوی همیشگیشو سفارش داد و سر کشید..
.
. لعنتی.. بازم مست شده بود.. بازم داشت میدیدش تو همون کت چرم سیاهش با موهای سیاه و بلوند بلندش خیلی واضح بود مخصوصا چشماش.. چشماش هنوزم برق میزدن، شاید دلیل اینکه هرشب مست میکرد این بود که حداقل اینجوری الکی هم شده میتونست ببینتش و حسش کنه آه بازم همون داستان های همیشگی بطری رو برداشت بازم سرکشید که تلفنش زنگ خورد برش داشت، یوکی بود.. اون هرزه عوضی ردش کرد ولی بازم پشت هم زنگ میزد انگار ول کن نبود!
_چته؟
#سلام اوپا خوبی؟ چند وقتیه باهات حرف نزدم
_چی میخوای؟
#پشتتو ببین
یونجون برگشت و دید پشت سرش وایستاده سرش گیج میرفت و نمیتونست کامل تشخیص بده ولی تونست بشناستش با دیدنش یاد روزایی افتاد که با این هرزه چقدر بومگیو رو اذیت کرده بود و عذابش داده بود. یوکی اونطرف میز جلوی وینجون نشست و بطری سوجو رو سر کشید
#چند ماهه بعد از اینکه ازت کمک خواستم خبری ازت نشده، چرا ازم دوری میکنی؟ من.. من گفتمکه مست بودم اوپا
یونجون به قدری مست بود که حس میکرد دنیا دور سرش میچرخه و هیچی از حرفای اون عوضی رو نمیفهمید! یوکی متوجه مست بودن یونجون شده و میخواست بهش نزدیک بشه پا شد و رفت کنارش نشست و سرشو نزدیکش برد و لباشو بهش نزدیک کرد
یونجون نزدیک شدن کسی رو حس میکرد چشماشو چند بار باز و بسته کرد که واضح ببینه و.... لعنت.. بازم داشت بوم رو میدید با همون لبخند همیشگیش و چشمای قشنگش داشت نزدیکش میشد یونجون میدونست بازم توهمه ولی سرشو نزدیک کرد و لبشو رو لبش گذاشت و دیگه نفمید چیکار میکنه..
.
.
- ۱۵۰
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط