سال قبل بود اما انگار همین دیروز بود بعد از کلاس آ
5-6 سال قبل بود اما انگار همین دیروز بود... بعد از کلاس آمریکا شناسی، با دوستم زهرا نمازمونو تو نمازخونه دانشگاه یا مسجد نزدیک دانشگاه می خوندیم، بعد یه ساندویچ سرد گاز می زدیم که به قول زهرا چون گوجه داشت تبدیل به ساندویچ نرم شده بود:) بعد با یه دنیا شور و شوق می رفتیم مزار شهدای بهشت زهرای تهران... انگار نه انگار که تو اون روزهای دوشنبه 2-3 تا کلاس داشتیم... انقدر دوشنبه هامون سرحال و شیرین بود که حد نداشت... خستگی چیه؟ پا درد چیه؟ استرس فردا چیه؟ آخ... چه روزایی بودن... آ سد مرتضی از همون روزها برام یه تافته جدا بافته شد تا امروز... الان زهرا ازدواج کرده و تازه هم مادر شده... الان دیگه نمی تونه بیاد با هم بریم مهمونی شهدا... توفیق اون همه دوشنبه ی پشت سر هم و مزار شهدا رفتن هایی که یه دنیا عقده از دلمون پاک می کرد و سبک سبکمون می کرد ازمون گرفته شد... یاد اون روزها بخیر... کاش بازم لیاقت پیدا می کردیم و شهدا می طلبیدنمون...کاش:(
- ۸۶۴
- ۲۱ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط