با من بمان
با من بمان
دازای : من دیگه نمیتونم ااههه
آتسوشی: الاناست که پای راستم به پای چپم بگه گ* چیز سلام
تانیزاکی خورد زمین *
رانپو : وای من دیگه نمی تونم چرا نمیرسیممم
چویا: اصلا به کجا برسیم
تاچیهارا: به اونجای که دلبر خانه داره ای بله
تانیزاکی: دلبر کیه ؟
تاچیهارا: هوا گرمههه
تانیزاکی: دلبر کیه
تاچیهارا:اکوتاگاوا چه پوستت خوب شده کرم چی میزنی
اکوتاگاوا: خون
تانیزاکی: دلبر کدوم خریهه
آتسوشی : عمه ی من بیخیال دیگه
فوکوزاوا : آنجا اون دود را میبینید
موری: نه فقط تو میبینی
چویا : من فقط درخت میبینم
دازای: آره خوب
آتسوشی: اون پایین هوا خوبه ؟
چویا : عوضی همتون را میکشم
آتسوشی : .....
دازای:.......
آتسوشی & دازی : ... جون خشن دوس*
یوسانو محکم کوبند روی لب های دازای و آتسوشی
یوسانو: پشه بود
آتسوشی : آره جون عمه ات
چند ساعت همین طور پیاده روی کردن و کردن تا
کویو : وایسا اون اونجا یک کلبه هست
کویو برگشت به عقب نگاه کرد که
دازای و آتسوشی روی هم افتاده بودن
اکوتاگاوا نفس تنگی گرفته بود
موری روی زمین برعکس افتاده بود
رانپو بین مسیر گم شده بود
کنیکیدا و فوکوزاوا دنبال رانپو بودن
تانیزاکی و تاچیهارا داشتن در مورد دلبر بحث میکردن
هیگوچی داشت اکوتاگاوا را باد میزد
چویا کنار اکو نشسته بود تا یکم باد به اون هم بخوره
هیروتسو عینکش را گم کرده بود و دنبال عینکش بود
کویو : بعد به ما میگن قوی ترین سازمان ها 😑
آتسوشی : مافیا کوچ خلوت
چویا : آژانس گدا ها
آتسوشی : مافیا باتم ها
اکوتاگاوا: چی
آتسوشی : صدا بچه نشنوم
تاچیهارا: چه ربطی داشت
آتسوشی : چون چ چسبیده به را
تاچیهارا:🤨
یوسانو : آفتاب زیاد بهش خورده جواب هاش قاطی شده
دازای : من دیگه نمیتونم ااههه
آتسوشی: الاناست که پای راستم به پای چپم بگه گ* چیز سلام
تانیزاکی خورد زمین *
رانپو : وای من دیگه نمی تونم چرا نمیرسیممم
چویا: اصلا به کجا برسیم
تاچیهارا: به اونجای که دلبر خانه داره ای بله
تانیزاکی: دلبر کیه ؟
تاچیهارا: هوا گرمههه
تانیزاکی: دلبر کیه
تاچیهارا:اکوتاگاوا چه پوستت خوب شده کرم چی میزنی
اکوتاگاوا: خون
تانیزاکی: دلبر کدوم خریهه
آتسوشی : عمه ی من بیخیال دیگه
فوکوزاوا : آنجا اون دود را میبینید
موری: نه فقط تو میبینی
چویا : من فقط درخت میبینم
دازای: آره خوب
آتسوشی: اون پایین هوا خوبه ؟
چویا : عوضی همتون را میکشم
آتسوشی : .....
دازای:.......
آتسوشی & دازی : ... جون خشن دوس*
یوسانو محکم کوبند روی لب های دازای و آتسوشی
یوسانو: پشه بود
آتسوشی : آره جون عمه ات
چند ساعت همین طور پیاده روی کردن و کردن تا
کویو : وایسا اون اونجا یک کلبه هست
کویو برگشت به عقب نگاه کرد که
دازای و آتسوشی روی هم افتاده بودن
اکوتاگاوا نفس تنگی گرفته بود
موری روی زمین برعکس افتاده بود
رانپو بین مسیر گم شده بود
کنیکیدا و فوکوزاوا دنبال رانپو بودن
تانیزاکی و تاچیهارا داشتن در مورد دلبر بحث میکردن
هیگوچی داشت اکوتاگاوا را باد میزد
چویا کنار اکو نشسته بود تا یکم باد به اون هم بخوره
هیروتسو عینکش را گم کرده بود و دنبال عینکش بود
کویو : بعد به ما میگن قوی ترین سازمان ها 😑
آتسوشی : مافیا کوچ خلوت
چویا : آژانس گدا ها
آتسوشی : مافیا باتم ها
اکوتاگاوا: چی
آتسوشی : صدا بچه نشنوم
تاچیهارا: چه ربطی داشت
آتسوشی : چون چ چسبیده به را
تاچیهارا:🤨
یوسانو : آفتاب زیاد بهش خورده جواب هاش قاطی شده
- ۴۹
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط