{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در اوج عشق و دلداری به ناگاه

در اوج عشق و دلداری به ناگاه
شدم او را ز یاری دیگر آگاه
بر آن افسانه ی عشق دروغین
زدم لبخند تلخی نا خود آگاه
برای کاستن از سوزش دل
دمیدم اندر آن با سردی آه
کمی آرام شد امّا چه گویم
مگر ساکت شود این سوز جانکاه
چو شب شد خواب بر چشمم نیامد
بگفتم درد خود با زهره و ماه
تو گویی آن دواَم همدرد بودند
ز بالا چون شنیدم!: " آاه! آه! آه!"
...
دیدگاه ها (۱)

ای که تو گفتی کلام عاشقیهیچ داری احتشام عاشقی؟ای که قلبی را ...

دارد همه چــــــیز آن که تـــو را داشته باشد...!

عشـق تو در درون جان من جا داردوین طرفه کهاز جان و جـهان بیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط