پشت نگاه سردت — پارت دهم
پشت نگاه سردت — پارت دهم
ویو ته
از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم و آماده شدم. وقتی از اتاقم بیرون اومدم، دیدم پدرم هم از سفر برگشته.
ته: سلام پدر، خوبی؟
پدر: سلام، ممنونم. تو خوبی؟
ته: آره، چه زود اومدی! مامان کو؟
پدر: مادرت موند، کار داشته.
ته: باشه، من میرم.
پدر: خداحافظ.
ته: خداحافظ.
.............................
ویو آت
از خواب بیدار شدم، رفتم حموم و بعد از بیرون اومدن، روتین صبحم رو انجام دادم. آماده شدم، یه صبحونهی سبک خوردم و راهی مدرسه شدم.
وقتی به مدرسه رسیدم، جیا رو دیدم که نزدیک ورودی ایستاده بود.
آت: سلام جیا، خوبی؟
جیا: سلام آت، خوبی؟
آت: ته راجع به مهمونی امشب گفته؟
جیا: آره، نصف بچهها هم دعوتن، تازه لیام هم هست.
آت: چه عالی! بعد مدرسه بریم خرید لباس؟
جیا: آره، بریم. فعلاً زود بریم که دیر نشه کلاس.
آت: بریم.
ویو ته
من زودتر از بقیه به مدرسه رسیده بودم. چند دقیقهای نگذشته بود که آت و جیا رو دیدم که وارد حیاط شدن.
نگاهم ناخودآگاه روی آت ثابت موند، اما سریع خودمو جمع کردم و به سمتشون رفتم.
ته: سلام آت، میای مهمونی؟
آت: آره.
ته: خیلی هم عالی. شمارتو بده، آدرس بفرستم.
آت چند لحظه مکث کرد و چیزی نگفت.
آت: .....
ته: ممنونم، فرستادم.
گوشیم رو کنار گذاشتم و به رفتنش نگاه کردم.
ویو ته
همین که آت رفت، کوکی اومد و خودش رو نزدیکم کرد و در گوشم گفت:
کوکی: چیکار میخوای کنی امشب؟
جین: تروخدا دست بردار!
ته: کاریتون نباشه.
نامجون با تعجب نگاهمون کرد.
نامجون: یعنی چی آخه؟
همون لحظه معلم وارد کلاس شد و همه سریع سر جاشون نشستیم.
.............................
ویو آت
کلاس تموم شد و من و جیا با هم به سمت خونه رفتیم.
همین که رسیدیم، جیا کیفش رو کنار گذاشت و گفت:
جیا: آت، چیزی بخوریم بریم خرید، دیر نشه.
آت: وای، چرا انقدر نگرانی؟ باشه، چی میخوری؟
جیا: نمیدونم.
آت: یعنی چی؟
جیا کمی فکر کرد و با خونسردی گفت:
جیا: نودل، کیمچی، برنج.
آت: اوکی.
ویو آت
غذا رو خوردیم و بعد از کمی استراحت، راه افتادیم سمت فروشگاه.
چند لباس مختلف رو امتحان کردم تا بالاخره یکی توجهم رو جلب کرد.
لباس رو جلوی خودم گرفتم و رو به جیا برگشتم.
آت: این خوبه برای مهمونی؟
جیا لبخند زد و با دقت نگاهم کرد.
جیا: آره. تو خودت خوشگلی، به هیچی نیاز نداری.
آت: تو هم.
بعد از کمی گشتن، بالاخره لباسم رو انتخاب کردم و با جیا به خونه برگشتم.
دوش گرفتم، موهام رو مرتب کردم، میکاپ کردم و آماده شدم. وقتی آخرین نگاه رو به آینه انداختم، نفس عمیقی کشیدم و بعد همراه جیا راهی آدرس مهمونی شدیم.
ویو ته
منم دوش گرفتم و لباس پوشیدم.
وقتی به حیاط برگشتم، تقریباً نصف مهمونا اومده بودن. صدای خنده و موسیقی همهجا پیچیده بود و فضای مهمونی پر از هیجان و انرژی بود.
اما من هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه به سمت ورودی نگاه میکردم.
آت هنوز نیومده بود.
چند دقیقه بعد، بالاخره در ورودی باز شد.
آت وارد شد.
چند لحظه نگاهم روی اون ثابت موند.
خیلی خوشگل شده بود.
بدون اینکه زیاد فکر کنم، به سمتش رفتم.
ته: سلام بانو، خوش اومدی.
آت با لبخند کوچیکی جواب داد:
آت: سلام، ممنونم.
با شیطنت نگاش کردم.
ته: بالاخره سرد بودن و گذاشتی کنار؟
آت فقط لبخند زد و چیزی نگفت.
ویو آت
رسیدیم و همهچیز خیلی زیبا و چشمنواز بود. چراغهای حیاط روشن بودن و صدای موسیقی فضای مهمونی رو پر کرده بود.
به اعضا سلام دادیم و بین بقیه رفتیم.
همهچیز خوب و آروم بود تا اینکه آهنگ عوض شد و چند نفر گفتن بریم برقصیم.
داخل حیاط مهمونی بودیم.
جیا با کوک رفت و بقیه هم هرکدوم یکی رو برای رقص پیدا کردن.
من اطرافم رو نگاه کردم.
لیام هم اونطرف ایستاده بود.
همون موقع تهیونگ به سمتم اومد.
چند لحظه مقابلم ایستاد و گفت:
ته: آت، میشه باهام برقصی؟
آت: امم...
ته با لحنی شوخ جواب داد:
ته: ام نداریم.
چند ثانیه نگاهش کردم.
آت: باشه.
ویو آت
داشتیم با آهنگ آروم حرکت میکردیم که تهیونگ بعد از چند لحظه سکوت گفت:
ته: آت، یادته روز اول گفتم با من درست صحبت کن؟
آت: آره، حالا چرا میپرسی؟
ته کمی مکث کرد و با همون نگاه مرموز همیشگیش نگاهم کرد.
ته: راستی گفتم هرکس بد با من صحبت کرده چیکارش کردم؟
آت: نه، چرا میگی؟
ته بدون اینکه نگاهش رو ازم برداره، با لحنی آروم گفت:
ته: چون هنوز جواب اون سؤال رو بهت ندادم...
نگاهش برای چند ثانیه جدیتر شد.
ته: و شاید امشب وقتشه بفهمی.
که یهووووووو...
ویو ته
از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم و آماده شدم. وقتی از اتاقم بیرون اومدم، دیدم پدرم هم از سفر برگشته.
ته: سلام پدر، خوبی؟
پدر: سلام، ممنونم. تو خوبی؟
ته: آره، چه زود اومدی! مامان کو؟
پدر: مادرت موند، کار داشته.
ته: باشه، من میرم.
پدر: خداحافظ.
ته: خداحافظ.
.............................
ویو آت
از خواب بیدار شدم، رفتم حموم و بعد از بیرون اومدن، روتین صبحم رو انجام دادم. آماده شدم، یه صبحونهی سبک خوردم و راهی مدرسه شدم.
وقتی به مدرسه رسیدم، جیا رو دیدم که نزدیک ورودی ایستاده بود.
آت: سلام جیا، خوبی؟
جیا: سلام آت، خوبی؟
آت: ته راجع به مهمونی امشب گفته؟
جیا: آره، نصف بچهها هم دعوتن، تازه لیام هم هست.
آت: چه عالی! بعد مدرسه بریم خرید لباس؟
جیا: آره، بریم. فعلاً زود بریم که دیر نشه کلاس.
آت: بریم.
ویو ته
من زودتر از بقیه به مدرسه رسیده بودم. چند دقیقهای نگذشته بود که آت و جیا رو دیدم که وارد حیاط شدن.
نگاهم ناخودآگاه روی آت ثابت موند، اما سریع خودمو جمع کردم و به سمتشون رفتم.
ته: سلام آت، میای مهمونی؟
آت: آره.
ته: خیلی هم عالی. شمارتو بده، آدرس بفرستم.
آت چند لحظه مکث کرد و چیزی نگفت.
آت: .....
ته: ممنونم، فرستادم.
گوشیم رو کنار گذاشتم و به رفتنش نگاه کردم.
ویو ته
همین که آت رفت، کوکی اومد و خودش رو نزدیکم کرد و در گوشم گفت:
کوکی: چیکار میخوای کنی امشب؟
جین: تروخدا دست بردار!
ته: کاریتون نباشه.
نامجون با تعجب نگاهمون کرد.
نامجون: یعنی چی آخه؟
همون لحظه معلم وارد کلاس شد و همه سریع سر جاشون نشستیم.
.............................
ویو آت
کلاس تموم شد و من و جیا با هم به سمت خونه رفتیم.
همین که رسیدیم، جیا کیفش رو کنار گذاشت و گفت:
جیا: آت، چیزی بخوریم بریم خرید، دیر نشه.
آت: وای، چرا انقدر نگرانی؟ باشه، چی میخوری؟
جیا: نمیدونم.
آت: یعنی چی؟
جیا کمی فکر کرد و با خونسردی گفت:
جیا: نودل، کیمچی، برنج.
آت: اوکی.
ویو آت
غذا رو خوردیم و بعد از کمی استراحت، راه افتادیم سمت فروشگاه.
چند لباس مختلف رو امتحان کردم تا بالاخره یکی توجهم رو جلب کرد.
لباس رو جلوی خودم گرفتم و رو به جیا برگشتم.
آت: این خوبه برای مهمونی؟
جیا لبخند زد و با دقت نگاهم کرد.
جیا: آره. تو خودت خوشگلی، به هیچی نیاز نداری.
آت: تو هم.
بعد از کمی گشتن، بالاخره لباسم رو انتخاب کردم و با جیا به خونه برگشتم.
دوش گرفتم، موهام رو مرتب کردم، میکاپ کردم و آماده شدم. وقتی آخرین نگاه رو به آینه انداختم، نفس عمیقی کشیدم و بعد همراه جیا راهی آدرس مهمونی شدیم.
ویو ته
منم دوش گرفتم و لباس پوشیدم.
وقتی به حیاط برگشتم، تقریباً نصف مهمونا اومده بودن. صدای خنده و موسیقی همهجا پیچیده بود و فضای مهمونی پر از هیجان و انرژی بود.
اما من هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه به سمت ورودی نگاه میکردم.
آت هنوز نیومده بود.
چند دقیقه بعد، بالاخره در ورودی باز شد.
آت وارد شد.
چند لحظه نگاهم روی اون ثابت موند.
خیلی خوشگل شده بود.
بدون اینکه زیاد فکر کنم، به سمتش رفتم.
ته: سلام بانو، خوش اومدی.
آت با لبخند کوچیکی جواب داد:
آت: سلام، ممنونم.
با شیطنت نگاش کردم.
ته: بالاخره سرد بودن و گذاشتی کنار؟
آت فقط لبخند زد و چیزی نگفت.
ویو آت
رسیدیم و همهچیز خیلی زیبا و چشمنواز بود. چراغهای حیاط روشن بودن و صدای موسیقی فضای مهمونی رو پر کرده بود.
به اعضا سلام دادیم و بین بقیه رفتیم.
همهچیز خوب و آروم بود تا اینکه آهنگ عوض شد و چند نفر گفتن بریم برقصیم.
داخل حیاط مهمونی بودیم.
جیا با کوک رفت و بقیه هم هرکدوم یکی رو برای رقص پیدا کردن.
من اطرافم رو نگاه کردم.
لیام هم اونطرف ایستاده بود.
همون موقع تهیونگ به سمتم اومد.
چند لحظه مقابلم ایستاد و گفت:
ته: آت، میشه باهام برقصی؟
آت: امم...
ته با لحنی شوخ جواب داد:
ته: ام نداریم.
چند ثانیه نگاهش کردم.
آت: باشه.
ویو آت
داشتیم با آهنگ آروم حرکت میکردیم که تهیونگ بعد از چند لحظه سکوت گفت:
ته: آت، یادته روز اول گفتم با من درست صحبت کن؟
آت: آره، حالا چرا میپرسی؟
ته کمی مکث کرد و با همون نگاه مرموز همیشگیش نگاهم کرد.
ته: راستی گفتم هرکس بد با من صحبت کرده چیکارش کردم؟
آت: نه، چرا میگی؟
ته بدون اینکه نگاهش رو ازم برداره، با لحنی آروم گفت:
ته: چون هنوز جواب اون سؤال رو بهت ندادم...
نگاهش برای چند ثانیه جدیتر شد.
ته: و شاید امشب وقتشه بفهمی.
که یهووووووو...
- ۱۹۴
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط