how much i love you so...
چندپارتی جونگین(p4/پارت چهارم_آخر)
علامت تو:○
علامت دیگران:_
مدتی بعد، داخل رستوران نسته بودین و توی تایمی که منتظر رسیدنِ غذای سفارشیتون بودین، جوکگین ازت خواست اینبار دیگه شمارهت رو براش سیو کنی تا از این به بعد باهم در ارتباط باشین.
برگههای شرکت رو درآوردی و گفتی:" خب... میخوای راجعبه قرارداد یه توضیح کوتاهی بهت بدم؟ یا... میخوای خودت طرح پیشنهادیمو بخونی؟!"
از جیب پالتوش خودکار رواننویسی بیرون آورد و همینطور که برگههارو از زیر دستت خارج میکرد گفت:" لازم نیست. اگه طرح پیشنهادیِ توعه، و اگه این قرارداد رو تو نوشتی، مطمئنم که بینقصه."
و بعداز این جمله شروع کرد به امضا کردن.
لبخندی زد و قرارداد رو بهت تحویل داد.
_فقط دیدن تو، بعداز اینهمه سال بهم یه جونِ دوباره داد! اینبار حاضرم بمیرم اما ذرهای ازت جدا نشم؛ خب؟!
با خنده حرفش رو تایید کردی و قرارداد رو توی پوشهی خودش گذاشتی.
نگاهی به گارسون انداختی که هنوز غذای آمادهای حمل نمیکرد؛ پس آروم به جونگین گفتی:" تا غذا رو بیارن، من یه چندلحظه میرم دستشویی و برمیگردم؛ باشه؟"
با تکون دادن سرش به نشونهی تایید، از جات بلند شدی و به یمت سرویس بهداشتی حرکت کردی.
بعداز رفتنت، پسر سرش رو بین دستاش گرفت و چشماش رو محکم روی هم فشار داد.
هرچقدر هم اینکار رو میکرد، نمیتونست مانع از جاری شدن چندقطره اشکی بشه که زیر پلکهای بیقرارش پنهان شده بودن...
خیلی سریع، بینیش رو بالا کشید و خیسیِ گونهش رو پاک کرد.
_کاش... کاش اینبار بالاخره جرئتش رو داشته باشم...
ای کاش اینبار دیگه بتونم بهش بگم...
این آخرین فرصته... که تا ابد اونو کنار خودم نگهش دارم.
آخرین فرصته... که بهش بگم اینهمه سال... با اینکه کیلومترها از هم دور بودیم... ولی چطور انقدر دیوانهوار عاشقش بودم...
پایان🌚🎀
//تقدیم به اونی که خودش میدونه کیه...
همونی که خودش بهتر میدونه چقدر دوسش دارم...🙃
دقت داشته باشید... حتی عکسشهم خودش انتخاب کرده😄//
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت تو:○
علامت دیگران:_
مدتی بعد، داخل رستوران نسته بودین و توی تایمی که منتظر رسیدنِ غذای سفارشیتون بودین، جوکگین ازت خواست اینبار دیگه شمارهت رو براش سیو کنی تا از این به بعد باهم در ارتباط باشین.
برگههای شرکت رو درآوردی و گفتی:" خب... میخوای راجعبه قرارداد یه توضیح کوتاهی بهت بدم؟ یا... میخوای خودت طرح پیشنهادیمو بخونی؟!"
از جیب پالتوش خودکار رواننویسی بیرون آورد و همینطور که برگههارو از زیر دستت خارج میکرد گفت:" لازم نیست. اگه طرح پیشنهادیِ توعه، و اگه این قرارداد رو تو نوشتی، مطمئنم که بینقصه."
و بعداز این جمله شروع کرد به امضا کردن.
لبخندی زد و قرارداد رو بهت تحویل داد.
_فقط دیدن تو، بعداز اینهمه سال بهم یه جونِ دوباره داد! اینبار حاضرم بمیرم اما ذرهای ازت جدا نشم؛ خب؟!
با خنده حرفش رو تایید کردی و قرارداد رو توی پوشهی خودش گذاشتی.
نگاهی به گارسون انداختی که هنوز غذای آمادهای حمل نمیکرد؛ پس آروم به جونگین گفتی:" تا غذا رو بیارن، من یه چندلحظه میرم دستشویی و برمیگردم؛ باشه؟"
با تکون دادن سرش به نشونهی تایید، از جات بلند شدی و به یمت سرویس بهداشتی حرکت کردی.
بعداز رفتنت، پسر سرش رو بین دستاش گرفت و چشماش رو محکم روی هم فشار داد.
هرچقدر هم اینکار رو میکرد، نمیتونست مانع از جاری شدن چندقطره اشکی بشه که زیر پلکهای بیقرارش پنهان شده بودن...
خیلی سریع، بینیش رو بالا کشید و خیسیِ گونهش رو پاک کرد.
_کاش... کاش اینبار بالاخره جرئتش رو داشته باشم...
ای کاش اینبار دیگه بتونم بهش بگم...
این آخرین فرصته... که تا ابد اونو کنار خودم نگهش دارم.
آخرین فرصته... که بهش بگم اینهمه سال... با اینکه کیلومترها از هم دور بودیم... ولی چطور انقدر دیوانهوار عاشقش بودم...
پایان🌚🎀
//تقدیم به اونی که خودش میدونه کیه...
همونی که خودش بهتر میدونه چقدر دوسش دارم...🙃
دقت داشته باشید... حتی عکسشهم خودش انتخاب کرده😄//
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۸۰۱
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط