{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_آخرِ هفته ها میرم کتابخونه!

_آخرِ هفته ها میرم کتابخونه!
یه نفر اونجا هست که به لبخندش عادت کردم!
راستش اهلِ کتاب نیستم..
اون تاریخ می خونه..من از تاریخ متنفرم!
بچه بودم دوست داشتم با یکی ازدواج کنم موهاش لخت و بلند باشه،اون موهاش فِره!
بهش میگم:بهم میگی؟
میگه:چی؟
میگم:هر چی از این کتاب فهمیدی!
میگه:کدوم کتاب؟
چشم هاش..
چشم هاش یه صفحه داره با یه دنیا راز و رمزِ عاشقی!
وای اون تیله های قهوه ای..وای!
بهم کتاب معرفی میکنه..بیشترش تاریخی!
نمی دونی چقدر جالبه!
تاریخُ میگم..

دلارام_باقری
دیدگاه ها (۱)

مهر دارد تمام می شودمهربان شو!یکهو سر راهم بیا، دعوتم کن به ...

🍂 نبودنت را صرف کردم...نبودی نبودی نبودی نبودنت را زمان داد...

آدم کسیو که دوستش داره رو یادش نمیرهفقط یاد میگیرهکمتر راجع ...

سرما خوردگی هم گاهی عجیبدل را به درد می آورد..مثلا این که کس...

سناریو اسلیترین: تک پارتی تام

پارت ۱

توضیحات داستان بعدی☟اسمش: Demonic Gate Cathedralشخصیت های اص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط