روایتی از خرمشهر اشکهای یک راننده فریادهای بیصدا
روایتی از خرمشهر؛ اشکهای یک راننده، فریادهای بیصدا
شهید اماناللهی روایت میکرد:
در بحبوحهی مقاومت در خرمشهرِ خونین، مردی را دیدم کنار یک کمپرسی، با دستهایی لرزان و چشمانی غرق اشک. رفتم به سمتش و آرام پرسیدم: «چی شده برادر؟ چرا گریه میکنی؟»
با صدایی خفه گفت:
«ما از اولین لحظهی حملهی عراق، در خرمشهر ماندیم. با اینکه همه فریاد میزدند شهر را تخلیه کنید، ما دل نکندیم. نه به امید پیروزی، بلکه به امید غیرت.»
صدایش شکست:
«تانکها را که شنیدم، فوری کمپرسی را روشن کردم، زن و بچه را سوار کردم. اما دختر کوچکم، زهرای پنجسالهام نبود. گفتند با عمویش رفته. راه افتادیم، با هزار اضطراب از پل رد شدیم، آنسو که رسیدیم، سراغ زهرا را گرفتم. گفتند زهرا پیش ما نبود… دلم ریخت. برگشتم سمت پل… بسته شده بود.»
لحظهای سکوت کرد و بعد با بغض گفت:
«نمیدانید چه دردی دارد که یک بچه، از پشت شیشههای شکستهی یک خانه، فکر کند خانوادهاش او را جا گذاشتند… و رفتند… هر بار که یادش میافتم، نفس کشیدن برایم سخت میشود.»
.
روز آزاد سازی خرمشهر مبارک
شهید اماناللهی روایت میکرد:
در بحبوحهی مقاومت در خرمشهرِ خونین، مردی را دیدم کنار یک کمپرسی، با دستهایی لرزان و چشمانی غرق اشک. رفتم به سمتش و آرام پرسیدم: «چی شده برادر؟ چرا گریه میکنی؟»
با صدایی خفه گفت:
«ما از اولین لحظهی حملهی عراق، در خرمشهر ماندیم. با اینکه همه فریاد میزدند شهر را تخلیه کنید، ما دل نکندیم. نه به امید پیروزی، بلکه به امید غیرت.»
صدایش شکست:
«تانکها را که شنیدم، فوری کمپرسی را روشن کردم، زن و بچه را سوار کردم. اما دختر کوچکم، زهرای پنجسالهام نبود. گفتند با عمویش رفته. راه افتادیم، با هزار اضطراب از پل رد شدیم، آنسو که رسیدیم، سراغ زهرا را گرفتم. گفتند زهرا پیش ما نبود… دلم ریخت. برگشتم سمت پل… بسته شده بود.»
لحظهای سکوت کرد و بعد با بغض گفت:
«نمیدانید چه دردی دارد که یک بچه، از پشت شیشههای شکستهی یک خانه، فکر کند خانوادهاش او را جا گذاشتند… و رفتند… هر بار که یادش میافتم، نفس کشیدن برایم سخت میشود.»
.
روز آزاد سازی خرمشهر مبارک
- ۶۰۵
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط