Soukoku
پارت ۵
دازای عصبی شد و پاشو لای پای چویا گذاشت که چویا مثل 🍅 شده بود و دیگه زوری نداشت که جلوشو بگیره دازای به کارش ادامه داد زمانی که چویا داشت بیهوش میشد دازای دست از انجام کارش برداشت و چویا رو ول کرد چویا افتاد زمین و داشت نفس نفس میزد "
چویا: این...... چه... کار..ی..... بود..... احمق؟
دازای: خب من دلم میخواد با زنم حال کنم
چویا: هاااا
"داشتیم بحش میکردیم که یه دفعه خدمتکار اومد"
خدمتکار: دازای ساما چویا ساما شام حاضره تشریف بیاریم
" چویا رو بلند کردم و راه افتادیم چویا رفت پیش پردش نشست منم پیش پدرم نشستم "
موری: خب بچه ها فردا باید بریم بیرون برای خرید لباس عروس و حلقه ازدواج و چویا سان شما هم همراه ما میاید
چویا: چشم پدر جان
"بعد از اینکه شام خوردیم خدمتکار اومد چویا و پدرش رو تا اتاقشون همراهی کرد منم خوابم میومد و رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم و فقط شلوار پوشیدم پیراهنمو نپوشیدم روی تخت دراز کشیدم و با گوشی ور میرفتم که صدای در زدن اومد فکر کردم خدمتکاره گفتم بله"
چویا: دازای خوابیدی؟
دازای: چویا تویی؟
چویا: اره
"رفتم درو باز کردم و با لباس خواب دیدمش خیلی کیوت شده بود دیدم جلوی چشاشو گرفته و سرخ شده"
دازای: چته؟
چویا: چرا لباس نپوشیدی؟
دازای: توی اتاق خودمم دلم میخواد لباس نپوشم
چویا:........
دازای: خب حالا چی میخوای؟
چویا: کتت دستم بود گفتم شاید لازمت بشه برات اوردمش
"کتو دادم بهش ازش تشکر کردم و رفتم تو اتاقم خودمو انداختم روی تخت و داشتم به بدنش فکر میکردم خیلی خوشگل بود نه وایسا دارم چی میگم دیوونه شدم من ازش متنفرم کلی با خودم کلنجار رفتم که خوابم برد
" صبح"
با صدای الارم بیدار شدم لباسمو پوشیدم رفتم سمت اتاق پدرم در زدم اما جواب نداد رفتم تو دیدم نبود خجالت میکشیدم تنهایی برم سر میز صبحانه پس رفتم سمت اتاق اون احمق در زدم جواب نداد رفتم تو دیدم خوابیده رفتم بالا سرش توی خواب مظلوم تر بود بوسه روی سرش گذاشتم دیدم بیدار شد سریع ازش دور شدم"
دازای عصبی شد و پاشو لای پای چویا گذاشت که چویا مثل 🍅 شده بود و دیگه زوری نداشت که جلوشو بگیره دازای به کارش ادامه داد زمانی که چویا داشت بیهوش میشد دازای دست از انجام کارش برداشت و چویا رو ول کرد چویا افتاد زمین و داشت نفس نفس میزد "
چویا: این...... چه... کار..ی..... بود..... احمق؟
دازای: خب من دلم میخواد با زنم حال کنم
چویا: هاااا
"داشتیم بحش میکردیم که یه دفعه خدمتکار اومد"
خدمتکار: دازای ساما چویا ساما شام حاضره تشریف بیاریم
" چویا رو بلند کردم و راه افتادیم چویا رفت پیش پردش نشست منم پیش پدرم نشستم "
موری: خب بچه ها فردا باید بریم بیرون برای خرید لباس عروس و حلقه ازدواج و چویا سان شما هم همراه ما میاید
چویا: چشم پدر جان
"بعد از اینکه شام خوردیم خدمتکار اومد چویا و پدرش رو تا اتاقشون همراهی کرد منم خوابم میومد و رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم و فقط شلوار پوشیدم پیراهنمو نپوشیدم روی تخت دراز کشیدم و با گوشی ور میرفتم که صدای در زدن اومد فکر کردم خدمتکاره گفتم بله"
چویا: دازای خوابیدی؟
دازای: چویا تویی؟
چویا: اره
"رفتم درو باز کردم و با لباس خواب دیدمش خیلی کیوت شده بود دیدم جلوی چشاشو گرفته و سرخ شده"
دازای: چته؟
چویا: چرا لباس نپوشیدی؟
دازای: توی اتاق خودمم دلم میخواد لباس نپوشم
چویا:........
دازای: خب حالا چی میخوای؟
چویا: کتت دستم بود گفتم شاید لازمت بشه برات اوردمش
"کتو دادم بهش ازش تشکر کردم و رفتم تو اتاقم خودمو انداختم روی تخت و داشتم به بدنش فکر میکردم خیلی خوشگل بود نه وایسا دارم چی میگم دیوونه شدم من ازش متنفرم کلی با خودم کلنجار رفتم که خوابم برد
" صبح"
با صدای الارم بیدار شدم لباسمو پوشیدم رفتم سمت اتاق پدرم در زدم اما جواب نداد رفتم تو دیدم نبود خجالت میکشیدم تنهایی برم سر میز صبحانه پس رفتم سمت اتاق اون احمق در زدم جواب نداد رفتم تو دیدم خوابیده رفتم بالا سرش توی خواب مظلوم تر بود بوسه روی سرش گذاشتم دیدم بیدار شد سریع ازش دور شدم"
- ۲۴۹
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط