P15
P15
دامیان از رو انیا پاشد
(بچه ها انا لباسش لباس مدرسه نبود امروز بچه ها هرجور دوست داشتن لباس می پوشیدن و انیا هم ی کراپ سفید وشلوار بگ دامیانم پیرهن حاوایی سفید و شلوارک)
رفتند شام خوردن که انیا رفت تو فکر
انیا ذهن:خدایا اون چی بود گفتم که فقط با چشیدن طعم لباش سیر میشم ها ای خاک تو سرت انیا ای خاک الم بر سرت ولی اونم از خداش بودا
دامیان ذهن:وایی انیا اون مقع گفتش که که ...... وایخدا یعنی چو زیاد هاشیار نبوده اینو گفته خوب اره دیگه بخواطر این که هوشیاریش رو درست به دست نیاورده بود گفت اره
انیا:د.د.د.د..دا..دامی..دامی..یان..دامیان😖
که دامیان یه ان بو خودش اومد
دامیان:بله عزیزم
انیا:خوب میگم دیگه ساعت ۸:۳۵ من باید قبل از ۹ خونه باشما
دامیان:خوب هنوز کلی مونده ولی اگه می خوای بری به جیوز میگم ببرتت
انیا:خ..خ...و...خو...ب...خوب راس..تش..اگه لوکاس چیزی درباره این به کسی بگه چی
دامیان:انیا میشه درست و درمون بگی چیشده و چرا به تله تله افتادی ها
انیا😰🍅=خوب...خو..
که قبل از اینکه انیا حرفش رو تموم کنه دامیان داد زد و گفت :خوب(دادمش بلند بود)
انیا که هم ترسید و گفت:اروم باش اعه
دامیان رفت پیشه انیا نشست و گفت :ببخشید انیا که سرت داد زدم ولی میشه بگی چی شده
انیا:خوب...راستش ما چرا باید این رابطه رو مخفی کنیم ها
دامیان😳:خوب بخاطر خانواده هامون
انیا:خوب والا پدر و مادر من که مشکلی ندارن
دامیان:خوب برایه منم همین طور ولی پدر چی
انیا:پدرم پدرت رو راضی میکنه باشه
دامیان :خوب که این طور پس پسفردا شب بیایید خونه ما تا دربارش حرف بزنیم باش
با خانواده هامون
انیا:فکر خوبیه
بایی تا فردا
........................
دامیان از رو انیا پاشد
(بچه ها انا لباسش لباس مدرسه نبود امروز بچه ها هرجور دوست داشتن لباس می پوشیدن و انیا هم ی کراپ سفید وشلوار بگ دامیانم پیرهن حاوایی سفید و شلوارک)
رفتند شام خوردن که انیا رفت تو فکر
انیا ذهن:خدایا اون چی بود گفتم که فقط با چشیدن طعم لباش سیر میشم ها ای خاک تو سرت انیا ای خاک الم بر سرت ولی اونم از خداش بودا
دامیان ذهن:وایی انیا اون مقع گفتش که که ...... وایخدا یعنی چو زیاد هاشیار نبوده اینو گفته خوب اره دیگه بخواطر این که هوشیاریش رو درست به دست نیاورده بود گفت اره
انیا:د.د.د.د..دا..دامی..دامی..یان..دامیان😖
که دامیان یه ان بو خودش اومد
دامیان:بله عزیزم
انیا:خوب میگم دیگه ساعت ۸:۳۵ من باید قبل از ۹ خونه باشما
دامیان:خوب هنوز کلی مونده ولی اگه می خوای بری به جیوز میگم ببرتت
انیا:خ..خ...و...خو...ب...خوب راس..تش..اگه لوکاس چیزی درباره این به کسی بگه چی
دامیان:انیا میشه درست و درمون بگی چیشده و چرا به تله تله افتادی ها
انیا😰🍅=خوب...خو..
که قبل از اینکه انیا حرفش رو تموم کنه دامیان داد زد و گفت :خوب(دادمش بلند بود)
انیا که هم ترسید و گفت:اروم باش اعه
دامیان رفت پیشه انیا نشست و گفت :ببخشید انیا که سرت داد زدم ولی میشه بگی چی شده
انیا:خوب...راستش ما چرا باید این رابطه رو مخفی کنیم ها
دامیان😳:خوب بخاطر خانواده هامون
انیا:خوب والا پدر و مادر من که مشکلی ندارن
دامیان:خوب برایه منم همین طور ولی پدر چی
انیا:پدرم پدرت رو راضی میکنه باشه
دامیان :خوب که این طور پس پسفردا شب بیایید خونه ما تا دربارش حرف بزنیم باش
با خانواده هامون
انیا:فکر خوبیه
بایی تا فردا
........................
- ۷۸
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط