پند و عبرت

─═༅🍃🪷░⃟⃟💚✨

💬پند و عبرت

معلم و دانش‌آموزان بہ ڪادوے زشت پسربچہ یتیم خندیدند، اما جمله‌اے ڪہ بچہ گفت، ڪلاس را بہ مجلس عزا تبدیل ڪرد... 🎁🥀😭
روز معلم بود و میز خانم معلم پر شدہ بود از ڪادوهاے رنگارنگ، جعبه‌هاے ڪادویے گران‌قیمت، ادڪلن‌هاے مارڪ‌دار و گل‌هاے زیبا ڪہ دانش‌آموزان ثروتمند مدرسہ آوردہ بودند.
خانم معلم با لبخند ڪادوها را یڪی‌یڪے باز می‌ڪرد و تشڪر می‌ڪرد. نوبت بہ ڪادوے «علی» رسید. پسربچه‌اے فقیر و خجالتے ڪہ تہ ڪلاس می‌نشست. ڪادوے او در یڪ ڪیسہ فریزر مچالہ شدہ و یڪ روزنامہ ڪهنہ پیچیدہ شدہ بود. وقتے معلم آن را برداشت، چند نفر از بچه‌هاے ڪلاس زدند زیر خندہ و مسخرہ ڪردند: «خانم مراقب باشید سطل آشغال نباشد!»
خانم معلم با اڪراہ و لبخندے ڪنایه‌آمیز گرہ ڪیسہ را باز ڪرد.
داخل آن، یڪ شیشہ عطر زنانہ ڪہ نصفش خالے بود و یڪ دستبند بدل ڪہ چند نگینش افتادہ بود، قرار داشت.
صداے خندہ بچه‌ها بلندتر شد. خانم معلم با تعجب و ڪمے عصبانیت بہ علے نگاہ ڪرد، انگار ڪہ این ڪادو را توهین می‌دانست.
اما علے با چشمان خیس و التماس‌آمیز جلو آمد و با صدایے لرزان گفت:
«خانم... لطفاً نخندید...
این شیشہ عطر، مال مادرم بود. آخرین بارے ڪہ بغلم ڪرد، همین عطر را زدہ بود. بوے او را می‌دهد. من نگذاشتم هیچڪس بہ آن دست بزند تا تمام نشود...
آن دستبند هم مال اوست. وقتے زیبا بود آن را دستش می‌ڪرد...
من فڪر ڪردم شما تنها ڪسے هستید ڪہ لیاقت دارید بوے مادرم را بدهید، چون شما هم مثل او مهربانید...»
خندہ روے لب‌هاے بچه‌ها خشڪید. سڪوت سنگینے ڪلاس را بلعید.
خانم معلم ڪہ تمام بدنش می‌لرزید، شیشہ عطر را برداشت، آن را بو ڪرد و همان‌جا پاے تختہ سیاہ زانو زد و زار زار گریہ ڪرد.
او آن روز نہ تنها بهترین ڪادوے عمرش، بلڪہ بزرگ‌ترین درس زندگی‌اش را از ڪوچڪ‌ترین شاگرد ڪلاس گرفت.
ارزش هدیہ بہ "قیمت" آن نیست، بہ "عشقی" است ڪہ پشت آن نهفتہ است.
گاهے چیزهایے ڪہ ما "ڪهنه" و "بی‌ارزش" می‌بینیم، تمامِ دارایے و تمامِ دنیاے یڪ نفر است. هرگز بہ داشته‌هاے اندڪ دیگران نخندیم، شاید آن‌ها قلبشان را بہ ما هدیه داده اند .
دیدگاه ها (۱)

✨الهی کمکمان کنتا داستان زندگیمانرا به همان زیبائی بیافرینیم...

🌹 اللهم عجل لولیک الفرج 🌹 پایان بنی اسرائیل نزدیک است این وع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط