{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیوند خون و اختیار

پیوند خون و اختیار

پارت ۲ | اولین نگاه، اولین شک

سالن بزرگ عمارت خاندان پارک در سکوتی سنگین فرو رفته بود.

هیچ‌کس جرئت نداشت حتی نفس عمیقی بکشد.

دو خاندان قدرتمند مافیا، برای اولین بار پس از سال‌ها، روبه‌روی یکدیگر نشسته بودند.

پارک آت آخرین پله را پایین آمد.

قدم‌هایش آرام، اما محکم بود؛ قدم‌هایی که نشان می‌داد هیچ‌چیز نمی‌تواند تعادلش را بر هم بزند.

جونگکوک بی‌اختیار نگاهش را از او برنداشت.

زیبایی آت از آن جنس نبود که با آرایش یا لباس به دست آمده باشد؛ وقاری داشت که باعث می‌شد همه، حتی قدرتمندترین افراد، ناخودآگاه به احترامش سکوت کنند.

آت روبه‌روی مهمانان ایستاد.

ـ «خوش آمدید.»

صدایش آرام بود، اما چنان اقتداری داشت که سالن را پر کرد.

جونگکوک برای اولین بار لبخند محوی زد.

ـ «از دیدنت خوشبختم، خانم پارک.»

آت فقط سرش را به نشانه احترام تکان داد.

ـ «همچنین، آقای جئون.»

دو رئیس خاندان با رضایت به یکدیگر نگاه کردند.

انگار همه‌چیز طبق نقشه پیش می‌رفت...

اما هیچ‌کس نمی‌دانست پشت نگاه‌های آرام این دو نفر، چه ذهن‌های خطرناکی پنهان شده است.

---

چند دقیقه بعد...

طبق رسم خاندان‌ها، آت و جونگکوک برای گفت‌وگویی خصوصی به باغ عمارت رفتند.

باد ملایمی میان درختان می‌پیچید و صدای فواره سکوت را می‌شکست.

چند محافظ، با فاصله‌ای دور، مراقب بودند.

جونگکوک سکوت را شکست.

ـ «راستش... انتظار نداشتم ملکه مافیا این‌قدر آرام باشد.»

آت نگاهش را از گل‌های سفید باغ نگرفت.

ـ «و من انتظار نداشتم سلطان مافیا این‌قدر پرحرف باشد.»

برای چند ثانیه سکوت برقرار شد...

سپس جونگکوک خندید.

یک خنده کوتاه و واقعی.

شاید اولین‌بار در چند سال اخیر.

ـ «پس شایعات درست بودند.»

آت ابرویش را بالا برد.

ـ «کدام شایعات؟»

ـ «اینکه هیچ‌کس در بحث، از پارک آت جلو نمی‌زند.»

لبخند محوی گوشه لب آت نشست.

ـ «شما هم بد نیستید.»

این اولین باری بود که هر دو، بدون تهدید و اسلحه، با هم صحبت می‌کردند.

---

داخل عمارت...

رئیس خاندان پارک رو به رئیس خاندان جئون گفت:

ـ «مراسم عقد را یک ماه دیگر برگزار می‌کنیم.»

ـ «موافقم.»

در همان لحظه یکی از محافظان با عجله وارد شد.

چهره‌اش رنگ پریده بود.

ـ «رئیس...»

ـ «چه شده؟»

ـ «یکی از انبارهای اسلحه در بندر... منفجر شده.»

سالن در سکوت فرو رفت.

رئیس خاندان پارک با اخم بلند شد.

ـ «کار چه کسی بوده؟»

محافظ با تردید جواب داد:

ـ «روی دیوار فقط یک جمله نوشته بودند...»

همه منتظر ماندند.

ـ "خون قدیمی، دوباره جاری می‌شود."

چشمان آت برای لحظه‌ای لرزید.

همین جمله...

بیست سال پیش، روی دیوار خانه‌شان، بعد از قتل مادرش نوشته شده بود.

---

آت بدون حرف از باغ به داخل برگشت.

جونگکوک با دیدن چهره جدی او فهمید اتفاق مهمی افتاده است.

ـ «چه شده؟»

آت برای چند ثانیه به چشمانش خیره شد.

ـ «کسی گذشته را بیدار کرده.»

جونگکوک چیزی نگفت.

اما حس عجیبی داشت.

انگار این جمله، فقط برای آت آشنا نبود...

در اعماق ذهن خودش هم تصویری مبهم از شبی خونین زنده شد.

شبی که خواهر کوچکش را از او گرفته بودند.

آیا ممکن بود...

قاتل، یکی باشد؟

باد شدیدی از میان باغ گذشت.

و درست در همان لحظه، مردی نقاب‌دار از پشت‌بام عمارت، آن دو را زیر نظر گرفته بود.

او آرام زیر لب گفت:

«بالاخره... هر دو کنار هم قرار گرفتند.»

و ماشه اسلحه دوربین‌دارش را لمس کرد...

پایان پارت دوم...

توی کامنتا حداقل ۵ نفر بگن میخوان ادامه بدم یا نه؟

#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۱)

پیوند خون و اختیارپارت ۳ | دشمنی در سایه‌هاصدای شکستن شیشه، ...

پیوند خون و اختیارپارت ۱ | شبی که سرنوشت نوشته شدباران آرام ...

خب بچها یه فیک دارم می‌نویسم خلاصهاسم پیوند خون و اختیارپارک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط