{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم

یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و

ساعت های زیادی را آن جا در تنهایی می گذراندم .

روزی بدون آن که به چیزی خاصی فکر کنم نشستم و

چشم هایم را بستم .شب ,خیلی قشنگی بود.

در همین زمان قایق دیگری به قایق من بر خورد کرد.

عصبانی شدم و

خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود

دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است.

کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبایت خودم را به او نشان دهم.

چطور می توانستم خشم خودم را تخلیه کنم؟

هیچ کاری نمی شد کرد.

دوباره نشستم و چشم هایم را بستم ,عصبانی بودم...

در سکوت شب کمی فکر کردم ,قایق خالی برای من درسی شد....

از آن موقعه اگر کسی باعث عصبانیت من شود ,

پیش خودم می گویم: "این قایق هم خالی است!"
دیدگاه ها (۱)

وقتی باد می وزد من می خوابم!مزرعه داری بود که زمین های زراعی...

سگی نزد شیر آمد و گفت با من کشتی بگیرشیر سر باز زد .سگ گفت :...

مهم نیست تو خونه ما دعوا سر چیه،تهش می رسه به من که سرم 24 س...

سفیر کبیر Grand Ambassador

🔻🔶: فکر کردمبرای آن که دلتنگی هایم به پایان برسدسفر کنمدر مس...

فصل سوم بخش اول جنگل بی انتها از زبان آنتونی part38

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط