{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم

یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و

ساعت های زیادی را آن جا در تنهایی می گذراندم .

روزی بدون آن که به چیزی خاصی فکر کنم نشستم و

چشم هایم را بستم .شب ,خیلی قشنگی بود.

در همین زمان قایق دیگری به قایق من بر خورد کرد.

عصبانی شدم و

خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود

دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است.

کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبایت خودم را به او نشان دهم.

چطور می توانستم خشم خودم را تخلیه کنم؟

هیچ کاری نمی شد کرد.

دوباره نشستم و چشم هایم را بستم ,عصبانی بودم...

در سکوت شب کمی فکر کردم ,قایق خالی برای من درسی شد....

از آن موقعه اگر کسی باعث عصبانیت من شود ,

پیش خودم می گویم: "این قایق هم خالی است!"
دیدگاه ها (۱)

رها🍂 یک بار فرصت زندگی داشتمنه برای رویاهایم، نه برای شادی ه...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.56(روایت از زبان جونگ‌ک...

🖤🥀 مَـن هَـمیشـه پـایِـت بـودَم...بـالـا سَـرِت مِـثـل سـایـ...

.......//برده ی زیبا//.......

تو...

سرنوشت(ویو رایا)شوگا رفت سمت اتاق و کت‌ش رو درآورد.روی دستش ...

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²⁰افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط