{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
٣٠ سال پیش بود رو پشت بوم عزیز اینا ، زیر پشه بند خوابیده بودیم، زل زده بودم به اسمون
بابام دستمو گرفت دنباله ی دست خودش گفت:
اون ستاره رو میبینی که از همه پرنور تره؟ وقتی پیشم نباشی اون مثه من مواظبته
خیلی سفید بود، برق میزد

امشب،کنار پسرم، رو پشت بوم بابا اینا
ستاره‌ای تو اسمون نمونده...
مدت‌هاست نمی‌فهمیم آسمون شهرمون خیلی وقته گرفته

برگرد
دیدگاه ها (۳)

.... و ما جوانانی بودیمکه در انتظار آمدنتپیر شدیمبیا تا جوان...

.سلام حضرت ایوب!هر روز می‌گذرد و تو خوب می‌دانیما آدم‌ها صبو...

.دیگر لبخند نمی‌زنندسعی می‌کنند جلب توجه هم نکننداما باز هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط