p13
p13
صبح روز بعد، هنوز هوا تاریک بود.
عمارت در سکوت فرو رفته بود؛ سکوتی که فقط با صدای نگهبانهایی که هر چند دقیقه یکبار در راهروها جابهجا میشدند، شکسته میشد.
ساعت ۵ صبح.
جئون از اتاقش بیرون آمد.
کت مشکی به تن داشت و ساعتش را میبست.
کانگ که کمی دورتر ایستاده بود، سرش را پایین آورد.
— صبح بخیر، ارباب.
جئون بدون توقف پرسید:
— طناز بیدار شده؟
— فکر نمیکنم، ارباب. اجوما هنوز نرفتن بیدارشون کنن.
جئون چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— لازم نیست.
کانگ نگاهش را بالا آورد.
جئون به سمت راهروی اتاقهای مهمان رفت.
— خودم میرم.
کانگ چیزی نگفت.
فقط سر خم کرد.
---
جلوی اتاق طناز، دو محافظ ایستاده بودند.
با دیدن جئون، بلافاصله کنار رفتند.
— ارباب.
جئون مقابل در ایستاد.
چند ثانیه به در نگاه کرد.
بعد دو بار ضربه زد.
تق.
تق.
صدایی نیامد.
جئون دوباره زد.
این بار محکمتر.
— طناز.
داخل اتاق، طناز در خواب عمیقی بود.
صدای مردی که هنوز از او میترسید، کمکم خواب را از سرش پراند.
چشمهایش را باز کرد.
چند لحظه گیج بود.
بعد صدا را شناخت.
قلبش فرو ریخت.
— ارباب...؟
جئون پشت در ایستاده بود.
— بیداری؟
طناز سریع نشست.
— بله...
— در رو باز کن.
طناز با دستهای لرزان از تخت پایین آمد.
چند قدم تا در رفت.
دستش روی دستگیره ماند.
جرئت نمیکرد بازش کند.
صدای جئون دوباره آمد:
— منتظرم.
طناز در را باز کرد.
جئون مقابلش ایستاده بود.
طناز با دیدنش ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جئون نگاهی به او انداخت.
— چرا هنوز لباس نپوشیدی؟
طناز به لباس خوابش نگاه کرد.
— تازه بیدار شدم...
— امروز همراه من میای.
طناز متعجب نگاهش کرد.
— کجا؟
جئون بدون توضیح گفت:
— بیرون.
— ولی...
نگاه جئون روی صورتش ثابت شد.
طناز فوراً ساکت شد.
— آماده شو.
— بله، ارباب.
جئون برگشت که برود، اما بعد ایستاد.
بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
— پنج دقیقه.
طناز با تعجب پرسید:
— پنج دقیقه برای چی؟
جئون آرام سرش را چرخاند.
— برای آماده شدن.
طناز با چشمهای گرد به او نگاه کرد.
— پنج دقیقه؟!
— چهار دقیقه و پنجاه ثانیه.
طناز با وحشت برگشت سمت اتاق.
جئون برای لحظهای به پشت سرش نگاه کرد.
بعد راه افتاد.
یکی از محافظها که آنجا ایستاده بود، سرش را پایین انداخت تا لبخندش دیده نشود.
اما جئون بدون اینکه برگردد گفت:
— چیزی خندهداره؟
محافظ فوراً صاف ایستاد.
— نه، ارباب.
— خوبه.
و راهرو دوباره در سکوت فرو رفت.
صبح روز بعد، هنوز هوا تاریک بود.
عمارت در سکوت فرو رفته بود؛ سکوتی که فقط با صدای نگهبانهایی که هر چند دقیقه یکبار در راهروها جابهجا میشدند، شکسته میشد.
ساعت ۵ صبح.
جئون از اتاقش بیرون آمد.
کت مشکی به تن داشت و ساعتش را میبست.
کانگ که کمی دورتر ایستاده بود، سرش را پایین آورد.
— صبح بخیر، ارباب.
جئون بدون توقف پرسید:
— طناز بیدار شده؟
— فکر نمیکنم، ارباب. اجوما هنوز نرفتن بیدارشون کنن.
جئون چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— لازم نیست.
کانگ نگاهش را بالا آورد.
جئون به سمت راهروی اتاقهای مهمان رفت.
— خودم میرم.
کانگ چیزی نگفت.
فقط سر خم کرد.
---
جلوی اتاق طناز، دو محافظ ایستاده بودند.
با دیدن جئون، بلافاصله کنار رفتند.
— ارباب.
جئون مقابل در ایستاد.
چند ثانیه به در نگاه کرد.
بعد دو بار ضربه زد.
تق.
تق.
صدایی نیامد.
جئون دوباره زد.
این بار محکمتر.
— طناز.
داخل اتاق، طناز در خواب عمیقی بود.
صدای مردی که هنوز از او میترسید، کمکم خواب را از سرش پراند.
چشمهایش را باز کرد.
چند لحظه گیج بود.
بعد صدا را شناخت.
قلبش فرو ریخت.
— ارباب...؟
جئون پشت در ایستاده بود.
— بیداری؟
طناز سریع نشست.
— بله...
— در رو باز کن.
طناز با دستهای لرزان از تخت پایین آمد.
چند قدم تا در رفت.
دستش روی دستگیره ماند.
جرئت نمیکرد بازش کند.
صدای جئون دوباره آمد:
— منتظرم.
طناز در را باز کرد.
جئون مقابلش ایستاده بود.
طناز با دیدنش ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جئون نگاهی به او انداخت.
— چرا هنوز لباس نپوشیدی؟
طناز به لباس خوابش نگاه کرد.
— تازه بیدار شدم...
— امروز همراه من میای.
طناز متعجب نگاهش کرد.
— کجا؟
جئون بدون توضیح گفت:
— بیرون.
— ولی...
نگاه جئون روی صورتش ثابت شد.
طناز فوراً ساکت شد.
— آماده شو.
— بله، ارباب.
جئون برگشت که برود، اما بعد ایستاد.
بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
— پنج دقیقه.
طناز با تعجب پرسید:
— پنج دقیقه برای چی؟
جئون آرام سرش را چرخاند.
— برای آماده شدن.
طناز با چشمهای گرد به او نگاه کرد.
— پنج دقیقه؟!
— چهار دقیقه و پنجاه ثانیه.
طناز با وحشت برگشت سمت اتاق.
جئون برای لحظهای به پشت سرش نگاه کرد.
بعد راه افتاد.
یکی از محافظها که آنجا ایستاده بود، سرش را پایین انداخت تا لبخندش دیده نشود.
اما جئون بدون اینکه برگردد گفت:
— چیزی خندهداره؟
محافظ فوراً صاف ایستاد.
— نه، ارباب.
— خوبه.
و راهرو دوباره در سکوت فرو رفت.
- ۶۰
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط