{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسوس که اشعار مرا هیچ‌ نخوانی

افسوس که اشعار مرا هیچ‌ نخوانی

شاعر نشدی حیف که با من تو بمانی

دستت قلمی نیست که با آن بنویسی

با خون دلش بر دل من خون بچکانی

صد حیف که در سینه ی سنگت خللی نیست

صد وای که از عاطفه ات نیست نشانی

حسی به منت نیست پذیرفته ام از جبر

ای جان‌به فدایت که مرا هیچ ندانی

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

کی میشود از عشق به ما هم بچشانی

چون‌ ماه که پیدا شود و باز کشد روی

یک روز گریزانی و یک روز عیانی

زان عشق که پنهان شده در قلب من زار

آگاه تو هستی که در این قلب ، روانی

آنقدر گرفتار تو هستم که در این عشق!

کافی است بدانم که برایم نگرانی

ای آنکه مرا دیدی و انگار ندیدی !

“با ما به از آن باش که با خلق جهانی”
دیدگاه ها (۱)

خدایا....نمیدونم....هزاران سوال دارمچه کسی پاسخگوستاز که بپر...

نمیدونم من درست به بقیه نمیفهمونم یا بقیه دور از جونشون نفهم...

سالار وقت آمدنت دیر شد بیا/ این دل در انتظار فرج پیر شد بیاد...

Attar050511

عاشقانه های شبنم درکنارزندگیم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط