پاییز بی تو
«پاییز بی تو»
پارت ¹
«ویو جونگکوک»
داشتم توی مغازه بین قفسهها میگشتم و وسایل رو برمیداشتم،
هوای پاییز از شیشههای بخارگرفتهی مغازه رد میشد و خودش رو میریخت روی شونههام.
همهچیز بوی خنکی میداد؛
مثل برگهای نارنجی، مثل عصرهای ساکت، مثل دلتنگیِ قشنگی که هنوز اسمش رو نمیدونی.
دستم رفت سمت قفسهی بالا…
که ناگهان یه نفر محکم خورد بهم.
تعادلم بهم ریخت و قبل از اینکه بفهمم چی شده، افتادم زمین.
برای چند ثانیه فقط صدای نفسهام رو میشنیدم.
بعد نگاهم بالا اومد…
و همون لحظه، چشمم به صورتش افتاد.
قلبم یه ضربهی آروم ولی عمیق خورد.
صورتش از اون صورتهایی بود که انگار پاییز با حوصله ساخته؛
نه زیادی شلوغ، نه زیادی دور…
فقط آنقدر قشنگ که نگاهت همونجا بایستد.
یکدفعه گونههام داغ شد.
انگار تمام رنگ صورتم رفت سمت قرمز شدن،
و من فقط داشتم به این فکر میکردم که چرا باید درست جلوی همچین پسری زمین بخورم.
«فکر تهیونگ»
داشتم با عجله وسایل رو برمیداشتم که برسم،
که یهو به یه پسر کیوت برخورد کردم.
خ ناگهانی بود که برای یک لحظه همهچیز توی چشمها ایستاد.
افتاد زمین…
و من همونجا خشکم زد.
صورتش رو که دیدم،
دیگه نتونستم چشم ازش بردارم.
یه جور نرمی توی نگاهش بود،
مثل نور کمرنگ خورشید روی برگهای پاییزی…
آروم، گرم، و خیلی دلنشین.
دلم خواست همونجا فقط نگاهش کنم و هیچچیز دیگهای بینمون نباشه.
بعد با خودم گفتم باید کمکش کنم.
تهیونگ:
«ببخشید… دستتو بده به من، بلند شو.»
جونگکوک:
«بله… حتما.»
دستم رو که گرفت،
برای چند لحظه انگار تمام صداهای مغازه محو شد.
فقط گرمای دستش موند و قلبی که بینظمتر از همیشه میزد.
---
«جونگکوک»
دستم به قفسهی بالایی نمیرسید.
یکبار، دو بار، سه بار…
هر بار هم فقط بیشتر حس میکردم باید کوچیکتر از این باشم تا به اون وسیلهی لعنتی برسم.
همون موقع،
یه دست از بالای سرم رد شد و اون وسیله رو راحت، انگار نه انگار، برداشت و داد دستم.
سرم رو که بالا آوردم،
چهرهاش درست جلوتر از چیزی بود که فکر میکردم.
تهیونگ:
«تو خیلی نازی.»
اون جمله مثل نسیمِ خفیفی از کنار دلم رد شد.
نه بلند، نه عجیب…
فقط همونقدر نرم که آدم بخواد چند ثانیه بیشتر توی همون لحظه بماند.
منم فقط با خجالت لبخند زدم و گفتم:
جونگکوک:
«مرسی…»
__
پایان پارت یک 💘
امیدوارم خوشتون بیاد
پارت ¹
«ویو جونگکوک»
داشتم توی مغازه بین قفسهها میگشتم و وسایل رو برمیداشتم،
هوای پاییز از شیشههای بخارگرفتهی مغازه رد میشد و خودش رو میریخت روی شونههام.
همهچیز بوی خنکی میداد؛
مثل برگهای نارنجی، مثل عصرهای ساکت، مثل دلتنگیِ قشنگی که هنوز اسمش رو نمیدونی.
دستم رفت سمت قفسهی بالا…
که ناگهان یه نفر محکم خورد بهم.
تعادلم بهم ریخت و قبل از اینکه بفهمم چی شده، افتادم زمین.
برای چند ثانیه فقط صدای نفسهام رو میشنیدم.
بعد نگاهم بالا اومد…
و همون لحظه، چشمم به صورتش افتاد.
قلبم یه ضربهی آروم ولی عمیق خورد.
صورتش از اون صورتهایی بود که انگار پاییز با حوصله ساخته؛
نه زیادی شلوغ، نه زیادی دور…
فقط آنقدر قشنگ که نگاهت همونجا بایستد.
یکدفعه گونههام داغ شد.
انگار تمام رنگ صورتم رفت سمت قرمز شدن،
و من فقط داشتم به این فکر میکردم که چرا باید درست جلوی همچین پسری زمین بخورم.
«فکر تهیونگ»
داشتم با عجله وسایل رو برمیداشتم که برسم،
که یهو به یه پسر کیوت برخورد کردم.
خ ناگهانی بود که برای یک لحظه همهچیز توی چشمها ایستاد.
افتاد زمین…
و من همونجا خشکم زد.
صورتش رو که دیدم،
دیگه نتونستم چشم ازش بردارم.
یه جور نرمی توی نگاهش بود،
مثل نور کمرنگ خورشید روی برگهای پاییزی…
آروم، گرم، و خیلی دلنشین.
دلم خواست همونجا فقط نگاهش کنم و هیچچیز دیگهای بینمون نباشه.
بعد با خودم گفتم باید کمکش کنم.
تهیونگ:
«ببخشید… دستتو بده به من، بلند شو.»
جونگکوک:
«بله… حتما.»
دستم رو که گرفت،
برای چند لحظه انگار تمام صداهای مغازه محو شد.
فقط گرمای دستش موند و قلبی که بینظمتر از همیشه میزد.
---
«جونگکوک»
دستم به قفسهی بالایی نمیرسید.
یکبار، دو بار، سه بار…
هر بار هم فقط بیشتر حس میکردم باید کوچیکتر از این باشم تا به اون وسیلهی لعنتی برسم.
همون موقع،
یه دست از بالای سرم رد شد و اون وسیله رو راحت، انگار نه انگار، برداشت و داد دستم.
سرم رو که بالا آوردم،
چهرهاش درست جلوتر از چیزی بود که فکر میکردم.
تهیونگ:
«تو خیلی نازی.»
اون جمله مثل نسیمِ خفیفی از کنار دلم رد شد.
نه بلند، نه عجیب…
فقط همونقدر نرم که آدم بخواد چند ثانیه بیشتر توی همون لحظه بماند.
منم فقط با خجالت لبخند زدم و گفتم:
جونگکوک:
«مرسی…»
__
پایان پارت یک 💘
امیدوارم خوشتون بیاد
- ۱.۶k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط