بامداد است... تو چمدانت را بسته ای... نه نمی خواهم مرا در

بامداد است... تو چمدانت را بسته ای... نه نمی خواهم مرا در بقچه ی دلت پنهان کنی می دانم... مرا سرمه کن و بر چشمت بکش... تا سیر ببینمت... تا سیر ببینی ام شاید... تنهایم که گذاشتی انگار مادرم در دلم رخت می شست... از دستهایش نمی گویم... دستهای کبود و لرزان که گفتن ندارد... تو رفتی برای همیشه... همیشه به سوی همیشه می روی... این بار اما همیشه رفت و در هرگز آب شد... تا در ابتدای سطر، دیگر برنمیگردم، بلغزد... درست مثل... نمی دانم... شاید مثل من...
 
《 رادیو شب 》
دیدگاه ها (۱)

۷/۱۱

نہ...!نمی خواهم در بقچہ ے دلت پنهانم کنی...مرا سرمہ کن و بر ...

بروژ آکره ای

نامه ای به مادرم... مادر..چه واژه ی شیرینی است... از...

چمدانت را بسته ام برایت چند دست شعر گذاشته ام تا لحظه های سر...

خدایا احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آنرا...

نیایش شبانه با حضرت عشق♥️💛 خـدایـادلـم را به مهـرت به عشقـت ...

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ...

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ...

آغوش من فقط به اندازه تو جا دارد ... این تمام لذت من است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط