{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{فیک جیمین:عشق مخفی}

{فیک جیمین:عشق مخفی}
{part:5}
(ویو دوهی)
یهویی از خواب پریدم و بهوش اومدم دیدم سرم بهم وصله و یه دختر جلومه از لباس هاش معلوم بود خدمتکاره
دوهی:جیمین...جیمین کجاست؟
خدمتکار:خانم لطفا استراحت کنید تا حالتون خوب بشه
دوهی:جواب منو بده جیمین کجاست؟حالش خوبه؟!
خدمتکار:خانم....
دوهی:با تواممم(با داد)
خدمتکار:خ...خانم آقای پارک تو اتاق شون هستن لطفا نرین د...داخل دک...دکتر داره معاینه شون میکنه(با ترس و لکنت)
(ویو دوهی)
سرم رو کندم و رفتم که در رو باز کنم ولی

(ویو خدمتکار)
دیدم خانم داره میره سمت برای همین از دستش که نره
دوهی:هوفففف ولم کنننن(با داد و عصبی)
خدمتکار:اما خانم....(دوهی حرفش رو قطع کرد)
دوهی:اما نداریم اصلا تو میفهمی من نگرانه جیمینم باید ببینم که حالش خوبه یا نه چون عاشقشم میفهمی؟اگر تو هم یه روزی عاشق بشی کسی که دوسش داری از خودت برات مهم تره حالا هم ولم کن دختر جون
(ویو خدمتکار)
حرف خانم خیلی تأثیر گذار بود برای همین ولش کردم و گذاشتم بره
نویسنده:دوهی از اتاقش رفت و به سمت اتاق جیمین رفت و با نگرانی در رو باز کرد
دکتر:خانم مگه نگفتم نیاید داخل
دوهی:خواهش میکنم واقعا نگرانشم حالش چطوره؟
دکتر:معاینه شون کردم حالشون بهتره ولی باید چهار هفته کامل استراحت کنن و تحرک نداشته باشن و من هم براشون یه دارو هایی مینویسم که زودتر خوب بشن و جای زخم شون از بین برم و ترمیم بشه
دوهی:خیلی ممنونم که تا اینجا اومدین دارو ها رو هم میگم یکی از بچه ها تهیه کنن
دکتر:خواهش میکنم
(ویو دوهی)
دکتر رفت و منم رفتم کنار جیمین روی تخت نوشتم و دستام رو گذاشتم تو دستاش و چسبوندم به گونم
دوهی:جیمین واقعا من رو ببخش تو بخاطره من آسیب دیدی بهت که گفتم من همسر خوبی برات نمیشم(با گریه و عذاب وجدان)
نویسنده:اون لحظه که دوهی داشت این حرف ها رو میگفت جیمین بهوش اومده فقط چشماش رو بسته بود
جیمین:دیگه این حرف رو نزن تقصیر تو نیست تقصیره پدرته که نباید اینکارو با تو میکرد بعدشم به نظر من تو بهترین همسر دنیایی
دوهی:(لبخند شیرینی زد)
جیمین:الانم کمکم کن لباس هام رو بپوشم و برم کمپانی باید تمرین کنم
دوهی:نخیر دکتر گفت باید تل چهار هفته استراحت کنی و تحرک نداشتی باشی پس بشین سر جات فهمیدی؟
جیمین:اما....
دوهی:جیمینننن
جیمین:خیلی خب باشه
دوهی:آفرین کوچولو
جیمین:ببخشید ببخشید کوچولوووووو؟(با عصبانیت خیلی کیوت اوخودااا)
دوهی:(متاسفانه دوهی از خنده جر خورد😁🤣)
جیمین:یااااا چرا میخندی؟
دوهی:چون که خیلی کیوت عصبی شدی و گفتی کوچولو بعدشم آره کوچولوی مامانی بیا بغلم بینم پسر گلم🤣
جیمین:بسم الله دوهی از کی تا حالا شدم پسرت هااا؟
دوهی:از الان😂
جیمین:که اینطور پس دوست داری پسر کوچولوی منم بیدار شه هاااان؟(منظورش دیکش بود🤭😁)
دوهی:آها راستی گشنت نیست برم صبحانه درست کنم تو استراحت کن(خواست حرف رو عوض کنه)
جیمین:سعی نکن حرف رو عوض کنی
دوهی:😫خیلی خب باشه ببخشید اصلا من کوچولوم ام فقط تو رو خدا اون کار رو باهام نکن باشه؟
جیمین:خیلی خب بخشیدمت کوچولوی من
دوهی:باشه پس من دیگه جدی میرم صبحانه درست کنم وقتی درست کردم سهم تو رو میارم بالا بخوری
جیمین:مگه خودم پا ندارم؟
دوهی:داری ولی نمیزارم با این وضع الانت بیای پایین
جیمین:باشه بابا برو
دوهی:آفرین...
شرط پارت بعدی:
*3کامنت*
*3بازنشر*
*10لایک*
دیدگاه ها (۱)

پروفم تغییر کرد گمم نکنیدا❤️

part54 عشق پنهاناجوما: توی اون اتاق هستن حالشون ...ات: چرا ن...

شغل پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط