من گمان می کنم هر کسی در ته دلش یک باغی دارد که پناهگاهِ
من گمان می کنم هر کسی در ته دلش یک باغی دارد که پناهگاهِ اوست . هیچکس از آنجا خبر ندارد ، کلیدش فقط در دستِ صاحبش است .
آنجا ، آدم هر تصورِ ممنوعی که دلش می خواهد ، می کند . عشق هایِ محال ، هر آرزویِ ناممکن و هر خواب و خیالِ خوش ، هر چیزِ نشدنی ، آنجا شدنی است .
یک بهشتِ - یا شاید جهنمِ - خودمانی و صمیمی که هرکس برای خودش دارد .
این باغِ اَندرونی ، چه بسا از دیدِ باغبانش هم پنهان است ، اما یک روزی و یکجوری آن را کشف می کند .
آنجا ، آدم هر تصورِ ممنوعی که دلش می خواهد ، می کند . عشق هایِ محال ، هر آرزویِ ناممکن و هر خواب و خیالِ خوش ، هر چیزِ نشدنی ، آنجا شدنی است .
یک بهشتِ - یا شاید جهنمِ - خودمانی و صمیمی که هرکس برای خودش دارد .
این باغِ اَندرونی ، چه بسا از دیدِ باغبانش هم پنهان است ، اما یک روزی و یکجوری آن را کشف می کند .
- ۱.۵k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط