#داستان_کوتاه
#داستان_کوتاه
رژ
فریبا مرتضی پور
جلوی آینه دارم رژ میزنم که مامان سر میرسد.
-آخه دختر میری دانشگاه یا عروسی؟
-هیچ کدوم مامان جان. دارم میرم سرکار. ولبهایم را بهم میمالم.
کار که میگویم خیلی هم کار نیست. چندروز درهفته سرهم کردن پرونده دانشجوها آن هم توی ساختمان مرکزی دانشگاه خودمان فقط اسمش کار است آن هم برای دل خوش کنک خودم.بخش ثبت نام ها بعنی تو همیشه چشمت توی چشم همکلاسی ها وسال بالایی ها وسال پایین هاست.شاید اگر رشته موردعلاقه ام را انتخاب میکردم دودستی میچسبیدم به کلاس ودرس ومعدل و یا اگر کمی عرضه داشتم با آن پسر چشم خاکستری ذغالی دوست میشدم وباهم میرفتیم توی لاواستریت قدم میزدیم ومن کلی ذوق میکردم. خاکستری ذغالی اسمی بود که من رویش گذاشتم اولین بار که توی کلاس جای ذغال گفت دغال اسمش شد ذغالی. من هم که عاشق رنگ چشمهایش بودم هروقت که بهش فکر میکردم میگفتم خاکستری ذغالی .همیشه سرکار دعا میکردم خاکستری ذغالی نیاید ومن را نییند اما خودم را قانع کردم که بهرحال از یک جایی استقلالت را باید شروع کنی دخترک!
استقلالم را از اتاق آقای وزیری شروع کردم که چسبیده بود به اتاق خانم احمدی .خانم نیاز احمدی! دلم میرفت وقتی آقای وزیری صدایش میزد نیاز جان! خیلی اسم دلنشینی داشت. حالا نه اینکه من برای اسمش حسودیم شود نه. برای سن وموقعیت و کارش هم حسودیم نمیشد.فقط وقتی میدیم که درسن35 سالگی هنوز جوان و بشاش بود حتی ازدواج هم نکرده است کمی دلم میخواست جایش باشم.حتی چروک های اندک پای چشمش هم زیبا بود. خیلی باوقار همیشه مینشست پشت صندلیش و گردنش را کج میکرد. هیچ غمی از این تنهایی توی زندگیش نبود.توی چندماهی که آنجا بودم از خنده های ته دلش فهمیدم.بلند بلند میخندید آقای وزیری هم حتی اگر توی اتاق خودش بود میگفت ای جانم. ومیخندید. چندبارهم جلوی من گفت. خانم احمدی خیلی مهربان وصبور بود.برخلاف آقای وزیری که همیشه عجله خانه رفتن را داشت.یک ساعت از آمدنش میزد بعد از نهار هم که کسی نمی دیدش. البته برای من خیلی راحت تربود چون نگاه آقای وزیری را دوست نداشتم.طوری نگاه میکرد که آدم خم میشد مچاله میشد . ودلش بالا می آمد. اوایل فکر میکردم آقای وزیری مرد خوبی نیست.اما وقتی دیدم همیشه میخکوب به خانم احمدی نگاه میکند،فهمیدم عاشقش هست.خانم احمدی هم بدش نمی آمد، طوری که من متوجه نشوم خیلی محو لبخند میزد.دیگر خیالم راحت بود که کسی به من کاری ندارد.بعداز اینکه یک بار سرزده وارد اتاق آقای وزیری شدم ودیدم دارد بازوی خانم احمدی را نیشگون میگیرد ومیخندند بیشتر مراعات میکردم.اما وقتی یک روز خانم آقای وزیری زنگ زد به اتاقش ومن گوشی را برداشتم کمی گیج شدم .نگفتم که دارند توی اتاق خانم احمدی نهار میخورند.من فقط دانشجوبودم وبه همان اندازه سن داشتم ونمیفهمیدم که چرا هر روز خانم احمدی غذایش را گرم میکند ودوتایی توی اتاقش باهم نهار میخورند.من هم میرفتم سلف غذا میخوردم و بعداز برگشتن منتطر میماندم تا دراتاق را باز کنند.بخش ثبت نام ها طبقه پنجم بود وجز ما سه تا ویک کارمند بایگانی کسی دیگر توی این طبقه نبود.من هم که اتاق نداشتم همیشه ولوو بودم بین اتاق اقای وزیری وخانم احمدی که به هم راه داشت.
یک روز آقای وزیری طوری که خانم احمدی هم بشنود بلند گفت :چه رژ خوش رنگی زدی مریم خانوم.و نیشخندی زد.
تمام صورتم مثل رنگ لبم سرخ شد.دستهایم شروع کرد به لرزیدن.کارم را نصف ونیمه تمام نکرده رفتم توی اتاق خانم احمدی. توی اتاقش نبود یک نفس راحت کشیدم که اگر میشنید آبرویم میرفت.
فردایش هنوز چای صبحانه ام را نخورده بودم قبل از اینکه آقای وزیری بیاید خانم احمدی صدایم کرد.رفتم توی اتاقش.نشسته بود پشت میزش و چیزی مینوشت.من را که دید لبخند زد.صورتش مظلوم شده بود مستقیم چشم دوخته بود به لبهایم.باهمان لبخند گفت ببین مریم جان من به مدیریت گفته بودم که برایمان نیروی دانشجونفرستند.ما اینجا همکار آقا داریم. درهرصورت بهتر رژتو کمترکنی . اینجا محل کاره!
یخ زدم.گلویم میسوخت ومی دانستم اگر حرفی بزنم صدایم می لرزد وگریه ام میگیرد.خانم احمدی تعجب کرده بود که چرا چند دقیقه هست فقط نگاهش میکنم .
آمدم بگویم بله اینجا محل کار است... اما فقط برای شما.چیزی نگفتم. راستش دلم برایش سوخت که وجود کسی مثل من رابرای خودش خطرناک حس کرده بود.قرمزی رنگ رژم را! رفتم توی اتاق بایگانی وکیفم را برداشتم وقبل از اینکه بروم خانه،رفتم توی اتاق خانم احمدی.هنوز ننشسته بود وایستاده چندسانتی از من بلند تر بود.رژم را درآوردم محکم کوبیدم روی میز.سرم رابلند کردم وگفتم به آقای وزیری بگو "واقعا رنگ قشنگی دارد"
رفتم خانه.
لینک کانال کتابدونی
رژ
فریبا مرتضی پور
جلوی آینه دارم رژ میزنم که مامان سر میرسد.
-آخه دختر میری دانشگاه یا عروسی؟
-هیچ کدوم مامان جان. دارم میرم سرکار. ولبهایم را بهم میمالم.
کار که میگویم خیلی هم کار نیست. چندروز درهفته سرهم کردن پرونده دانشجوها آن هم توی ساختمان مرکزی دانشگاه خودمان فقط اسمش کار است آن هم برای دل خوش کنک خودم.بخش ثبت نام ها بعنی تو همیشه چشمت توی چشم همکلاسی ها وسال بالایی ها وسال پایین هاست.شاید اگر رشته موردعلاقه ام را انتخاب میکردم دودستی میچسبیدم به کلاس ودرس ومعدل و یا اگر کمی عرضه داشتم با آن پسر چشم خاکستری ذغالی دوست میشدم وباهم میرفتیم توی لاواستریت قدم میزدیم ومن کلی ذوق میکردم. خاکستری ذغالی اسمی بود که من رویش گذاشتم اولین بار که توی کلاس جای ذغال گفت دغال اسمش شد ذغالی. من هم که عاشق رنگ چشمهایش بودم هروقت که بهش فکر میکردم میگفتم خاکستری ذغالی .همیشه سرکار دعا میکردم خاکستری ذغالی نیاید ومن را نییند اما خودم را قانع کردم که بهرحال از یک جایی استقلالت را باید شروع کنی دخترک!
استقلالم را از اتاق آقای وزیری شروع کردم که چسبیده بود به اتاق خانم احمدی .خانم نیاز احمدی! دلم میرفت وقتی آقای وزیری صدایش میزد نیاز جان! خیلی اسم دلنشینی داشت. حالا نه اینکه من برای اسمش حسودیم شود نه. برای سن وموقعیت و کارش هم حسودیم نمیشد.فقط وقتی میدیم که درسن35 سالگی هنوز جوان و بشاش بود حتی ازدواج هم نکرده است کمی دلم میخواست جایش باشم.حتی چروک های اندک پای چشمش هم زیبا بود. خیلی باوقار همیشه مینشست پشت صندلیش و گردنش را کج میکرد. هیچ غمی از این تنهایی توی زندگیش نبود.توی چندماهی که آنجا بودم از خنده های ته دلش فهمیدم.بلند بلند میخندید آقای وزیری هم حتی اگر توی اتاق خودش بود میگفت ای جانم. ومیخندید. چندبارهم جلوی من گفت. خانم احمدی خیلی مهربان وصبور بود.برخلاف آقای وزیری که همیشه عجله خانه رفتن را داشت.یک ساعت از آمدنش میزد بعد از نهار هم که کسی نمی دیدش. البته برای من خیلی راحت تربود چون نگاه آقای وزیری را دوست نداشتم.طوری نگاه میکرد که آدم خم میشد مچاله میشد . ودلش بالا می آمد. اوایل فکر میکردم آقای وزیری مرد خوبی نیست.اما وقتی دیدم همیشه میخکوب به خانم احمدی نگاه میکند،فهمیدم عاشقش هست.خانم احمدی هم بدش نمی آمد، طوری که من متوجه نشوم خیلی محو لبخند میزد.دیگر خیالم راحت بود که کسی به من کاری ندارد.بعداز اینکه یک بار سرزده وارد اتاق آقای وزیری شدم ودیدم دارد بازوی خانم احمدی را نیشگون میگیرد ومیخندند بیشتر مراعات میکردم.اما وقتی یک روز خانم آقای وزیری زنگ زد به اتاقش ومن گوشی را برداشتم کمی گیج شدم .نگفتم که دارند توی اتاق خانم احمدی نهار میخورند.من فقط دانشجوبودم وبه همان اندازه سن داشتم ونمیفهمیدم که چرا هر روز خانم احمدی غذایش را گرم میکند ودوتایی توی اتاقش باهم نهار میخورند.من هم میرفتم سلف غذا میخوردم و بعداز برگشتن منتطر میماندم تا دراتاق را باز کنند.بخش ثبت نام ها طبقه پنجم بود وجز ما سه تا ویک کارمند بایگانی کسی دیگر توی این طبقه نبود.من هم که اتاق نداشتم همیشه ولوو بودم بین اتاق اقای وزیری وخانم احمدی که به هم راه داشت.
یک روز آقای وزیری طوری که خانم احمدی هم بشنود بلند گفت :چه رژ خوش رنگی زدی مریم خانوم.و نیشخندی زد.
تمام صورتم مثل رنگ لبم سرخ شد.دستهایم شروع کرد به لرزیدن.کارم را نصف ونیمه تمام نکرده رفتم توی اتاق خانم احمدی. توی اتاقش نبود یک نفس راحت کشیدم که اگر میشنید آبرویم میرفت.
فردایش هنوز چای صبحانه ام را نخورده بودم قبل از اینکه آقای وزیری بیاید خانم احمدی صدایم کرد.رفتم توی اتاقش.نشسته بود پشت میزش و چیزی مینوشت.من را که دید لبخند زد.صورتش مظلوم شده بود مستقیم چشم دوخته بود به لبهایم.باهمان لبخند گفت ببین مریم جان من به مدیریت گفته بودم که برایمان نیروی دانشجونفرستند.ما اینجا همکار آقا داریم. درهرصورت بهتر رژتو کمترکنی . اینجا محل کاره!
یخ زدم.گلویم میسوخت ومی دانستم اگر حرفی بزنم صدایم می لرزد وگریه ام میگیرد.خانم احمدی تعجب کرده بود که چرا چند دقیقه هست فقط نگاهش میکنم .
آمدم بگویم بله اینجا محل کار است... اما فقط برای شما.چیزی نگفتم. راستش دلم برایش سوخت که وجود کسی مثل من رابرای خودش خطرناک حس کرده بود.قرمزی رنگ رژم را! رفتم توی اتاق بایگانی وکیفم را برداشتم وقبل از اینکه بروم خانه،رفتم توی اتاق خانم احمدی.هنوز ننشسته بود وایستاده چندسانتی از من بلند تر بود.رژم را درآوردم محکم کوبیدم روی میز.سرم رابلند کردم وگفتم به آقای وزیری بگو "واقعا رنگ قشنگی دارد"
رفتم خانه.
لینک کانال کتابدونی
- ۷.۵k
- ۲۲ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط