آقا صدایم کن که برگردم به سویت ... همراه کفترها نشینم روب
آقا صدایم کن که برگردم به سویت ... همراه کفترها نشینم روبه رویت ... شاید برایم زائری گندم بپاشد ... گیرم شفا از گندم تسبیح گویت ... آقا صدایم کن که خود را کنج صحنت ... یک بار دیگر گم کنم در گفتگویت ... آقا تمام شهر یعنی مرقد تو ... آقا رهایی یعنی افتادن به خویت ... آقا تمام آسمانها بسته قندیل ... از دیدن خورشید لبخند نکویت ... آقا بگو با هیچکس همدم نباشد ... وقتی که باشد در حرم غرق وضویت ... آقا بگو تنهایی اش بسیار باشد ... تازه شود آهوی سرگردان کویت ... (فاضل نظری)
- ۷۷۷
- ۱۶ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط