{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشت خرما میگرفت برای بچه ها و همه یکی یکی بر میداشتن

داشت خرما میگرفت برای بچه ها و همه یکی یکی بر میداشتن
منم برداشتم و گفتم:_مرسی!
گقت:_چی گفتی؟!
_گفتم مرسی!
_دیگه نگو بجای مرسی بگو خدا پدر و مادرت رو بیامرزه
#شهید_احمد_متوسلیان
#محبان_الزهرا
#بہ_رسم_رفاقت_دعای_شهادت
دیدگاه ها (۱)

P²⁸The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.51(روایت از زبان ا.ت)کی...

Iove and the moonPart322هفته بعد کوک داخل  شرکت  برای یه سفر...

پارت ۱۱ویوی تهیونگ از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی و دست و ...

فصل دوم _ آمادگی برای ماموریت

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "48""ویو پارک آنجلینا"چند ...

پارت 10دوست دختر کوچولوی من همون لحظه تو خوابگاه گروه مطالعه...

رمان

رمان عشق ممنوع

ادامه دامیان :چی نه خوب ب ام سوال شد انیا:تو دامیان که یک شک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط