دیروز سالگرد اسکیز بود و لایو بودن و ما نتونستیم ببینیم
دیروز سالگرد اسکیز بود و لایو بودن و ما نتونستیم ببینیم:)؛
~•~•~•~•~•~•~•~•~•
هشت سال گذشت…
هشت سالی که نه سریع بود، نه ساده. انگار هر روزش یک تکه از ما رو بزرگ کرد و یک تکه ازمون رو به گذشته ای واگذار کرد.
هشت نفر، هشت سال… و کاش میفهمیدین چقدر درد داره
دوست داشتن چیزی که هر لحظه میترسی یه روز دیگه نباشه.»
انگار جهان میخواست ثابت کنه بعضی عددها فقط عدد نیستن،
فصلهای تمامنشدنی از دلتنگیان.
استری کیدز فقط گروه نبود؛ یه خانه امن بود برای روزهایی که هیچکس صدای بغضهامونو نمیفهمید.
گاهی فکر میکنم اگه اون شبای سخت نبود، اگر اون آهنگایی که با چشمای خسته ساخته شدن نبود، اگر اون لحظههایی که روی استیج نفسشون میلرزید ولی ادامه میدادن نبود… شاید ما هم امروز اینجا نبودیم.
هشت ساله که یاد گرفتیم صدا میتونه دست آدمو بگیره و از تاریکی رد کنه.
هشت ساله که هر بار دنیا گفت “نه”، استری کیدز گفت “یه بار دیگه بلند شو”.
هشت ساله که هروقت نمیدونستیم چیکار کنیم، فقط یه آهنگشون کافی بود تا بفهمیم هنوز میتونیم ادامه بدیم.
وقتی به عقب نگاه میکنم، میبینم چقدر بزرگ شدیم…
با هر کامبک، با هر اشک، با هر لبخند، با هر لحظهای که فکر میکردیم شاید آخرشه…
اما هیچوقت آخر نبود.
هیچوقت قرار نبود آخر باشه.
گاهی میترسم.
میترسم یه روز این مسیر تموم بشه، یا این قلبلرزههای قبل از یه ترک جدید کمرنگ بشه.
ولی بعد یادم میافته که بعضی چیزا تموم نمیشن—فقط شکلشون عوض میشه.
صوت و تصویر، خاطره و بغض… اینا محو نمیشن.
تبدیل میشن به بخشی از استخون آدم.
برای همین هشت سال، یه جمله بیشتر ندارم:
ممنون که باعث شدین هیچوقت حس نکنیم “تنها کودک گمشده”ایم.
ممنون که دنیا رو کمی قابلتحملتر کردین.
ممنون که بهجای اینکه قهرمان باشین، آدمهای واقعی بودین.
آدمهایی که افتادن، شکست خوردن، گریه کردن… ولی ادامه دادن.
و ما هم با شما یاد گرفتیم ادامه بدیم.
سال هشتم مبارک.
برای همه چیزهایی که پشت سر گذاشتیم،
و برای همه چیزهایی که هنوز منتظر مونه—
ما کنار شماییم.
تا آخر.
[دلنوشته من]
~•~•~•~•~•~•~•~•~•
هشت سال گذشت…
هشت سالی که نه سریع بود، نه ساده. انگار هر روزش یک تکه از ما رو بزرگ کرد و یک تکه ازمون رو به گذشته ای واگذار کرد.
هشت نفر، هشت سال… و کاش میفهمیدین چقدر درد داره
دوست داشتن چیزی که هر لحظه میترسی یه روز دیگه نباشه.»
انگار جهان میخواست ثابت کنه بعضی عددها فقط عدد نیستن،
فصلهای تمامنشدنی از دلتنگیان.
استری کیدز فقط گروه نبود؛ یه خانه امن بود برای روزهایی که هیچکس صدای بغضهامونو نمیفهمید.
گاهی فکر میکنم اگه اون شبای سخت نبود، اگر اون آهنگایی که با چشمای خسته ساخته شدن نبود، اگر اون لحظههایی که روی استیج نفسشون میلرزید ولی ادامه میدادن نبود… شاید ما هم امروز اینجا نبودیم.
هشت ساله که یاد گرفتیم صدا میتونه دست آدمو بگیره و از تاریکی رد کنه.
هشت ساله که هر بار دنیا گفت “نه”، استری کیدز گفت “یه بار دیگه بلند شو”.
هشت ساله که هروقت نمیدونستیم چیکار کنیم، فقط یه آهنگشون کافی بود تا بفهمیم هنوز میتونیم ادامه بدیم.
وقتی به عقب نگاه میکنم، میبینم چقدر بزرگ شدیم…
با هر کامبک، با هر اشک، با هر لبخند، با هر لحظهای که فکر میکردیم شاید آخرشه…
اما هیچوقت آخر نبود.
هیچوقت قرار نبود آخر باشه.
گاهی میترسم.
میترسم یه روز این مسیر تموم بشه، یا این قلبلرزههای قبل از یه ترک جدید کمرنگ بشه.
ولی بعد یادم میافته که بعضی چیزا تموم نمیشن—فقط شکلشون عوض میشه.
صوت و تصویر، خاطره و بغض… اینا محو نمیشن.
تبدیل میشن به بخشی از استخون آدم.
برای همین هشت سال، یه جمله بیشتر ندارم:
ممنون که باعث شدین هیچوقت حس نکنیم “تنها کودک گمشده”ایم.
ممنون که دنیا رو کمی قابلتحملتر کردین.
ممنون که بهجای اینکه قهرمان باشین، آدمهای واقعی بودین.
آدمهایی که افتادن، شکست خوردن، گریه کردن… ولی ادامه دادن.
و ما هم با شما یاد گرفتیم ادامه بدیم.
سال هشتم مبارک.
برای همه چیزهایی که پشت سر گذاشتیم،
و برای همه چیزهایی که هنوز منتظر مونه—
ما کنار شماییم.
تا آخر.
[دلنوشته من]
- ۴.۳k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط