خب بچه ها یه فیک تک پارتی از بومگیو و یونجون نوشتمکسا
خب بچه ها یه فیک تک پارتی از بومگیو و یونجون نوشتم...کسایی که از اسمات و 🔞خوششون نمیاد نخونن.. تقدیم به تمام هورنی های پیجمون🤣(اگه خواستین ادامش بدم بگین..)
اتاق خواب هنوز بوی تن یونجون و عطرِ تندِ رابطهی دیشب رو میداد. یونجون با اخم و تخم وارد شد و لبهی تخت نشست، در حالی که بومگیو با همون نیشخندِ همیشگی در رو پشت سرش بست و قفل کرد. صدای چرخیدنِ کلید، مثل جرقهای بود که انبار باروتِ تنشِ بین اون دوتا رو منفجر کرد.
بومگیو: (در حالی که پیرهنش رو از تنش در میآورد و روی زمین پرت میکرد) «چیه هیونگ؟ مگه نگفتی منو دوست داری؟کی بهت اجازه داده جلو بقیه دست سوبین رو بگیری؟»
( عصبانی )
یونجون سرش رو بلند کرد. چشماش از خشم و هوسی که تمام روز سرکوب کرده بود، تیره شده بود. اون بلند شد و با چند قدم بلند خودش رو به بومگیو رساند و یقهی اون رو گرفت و محکم به در کوبید.
یونجون:(با صدای بم و عصبی) «خفه شو بومگیو... اگه دارم این کار رو میکنم، فقط بخاطر اینه که رابطمون مخفی بمونه! وگرنه اصلا....،»
بومگیو:(دستاش رو دور گردن یونجون حلقه کرد و صورتش رو نزدیک برد) «وگرنه چی؟ وگرنه اعتراف نمیکردی که تمام دیشب وقتی خواب بودم جق میزدی؟»
یونجون طاقت نیاورد. لبهاش رو وحشیانه روی لبهای بومگیو کوبید. این یه بوسهی نرم نبود؛ بوی رقابت، قدرت و نیاز میداد. بومگیو با نالهای خفه، پاهاش رو دور کمر یونجون حلقه کرد و اونو به سمت خودش کشید.
یونجون در حالی که بومگیو رو به سمت تخت میبرد، اونو روش پرت کرد و بلافاصله بین پاهاش قرار گرفت. دستاش به سرعت کمربند بومگیو رو باز کرد.
بومگیو: (در حالی که نفسنفس میزد و کمرش رو از روی تخت بلند میکرد) «آه... هیونگ...دارم از حسودی میمیرم....هیونگ کاری کن که همچیو فراموش کنم🤤»
یونجون بدون هیچ معطلی، شلوار بومگیو رو پایین کشید. دیک بومگیو از قبل کاملاً سفت و آماده بود. یونجون بدون اینکه ذرهای ملایمت به خرج بده، دیکِ خودش رو که از فرط فشار درد میکرد بیرون کشید. بومگیو با دیدنِ سایز و رگهای متورمِ یونجون، آب دهنش رو قورت داد.
یونجون بومگیو رو چرخوند و اونو به شکم روی تخت خوابوند. دستش رو لای باسنِ نرم بومگیو کشید و بدون هیچ مقدمهای، فقط با کمی بزاق، راهش رو باز کرد. بومگیو چنگ زد به ملحفهها و نالهی بلندی کرد.
یونجون: (توی گوش بومگیو زمزمه کرد) «میخوای عقلتو از دست بدی؟ باشه.. پس باهات کاری میکنم که اسم خودتو هم فراموش کنی!»
یونجون با یک حرکتِ محکم و پرقدرت، خودش رو تا انتها توی بومگیو فرو کرد. بومگیو فریادی زد که توی بالش خفه شد. بدنش از شدتِ حجمِ یونجون لرزید. یونجون شروع کرد به ضربه زدن؛ ضربههایی سریع، عمیق و بیرحمانه. صدای برخورد بدنهاشون توی اتاق میپیچید.
بومگیو: «آه... لعنتی... یونجون.......هیونگ...... خیلی... خیلی بزرگه... داری پارم میکنی...»
یونجون با هر ضربه، کمر بومگیو رو بیشتر به تخت فشار میداد.
یونجون: «بگو... بگو که چقدر دلت میخواست اینجوری زیرِ من باشی......... بگو که چقدر از دیشب تا حالا برای این لحظه نقشه کشیده بودی.....اسم منو صدابزن..بگو...که...فقط......من..میتونم...اینجوری..دیوونت..کنم...»
بومگیو در حالی که از لذت و فشار زیاد چشماش سیاهی میرفت، نالههای مقطعی میکرد: «آه....یونجون...چوی یونجون....هیونگ....دیگه نمیتونم...الانه که..بیاممم......»
اتاق پر شده بود از بوی عرق، سکس و تنش. یونجون با سرعتِ باورنکردنی ضربه میزد و هر بار پروستاتِ بومگیو رو هدف میگرفت. بومگیو به حالت لرزش دراومده بود و دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه. یونجون با یه حرکتِ نهایی، بومگیو رو به سمت خودش کشید و با چند ضربهی فوقالعاده عمیق، با نالهای بلند، داخل بومگیو ارضا شد.
بومگیو هم همزمان، بدون اینکه حتی لمس بشه، روی ملحفهها ارضا شد. هر دو با نفسنفسهای سنگین روی هم افتادن. عرق از سر و روشون میچکید.
یونجون در حالی که هنوز داخل بومگیو بود، سرش رو روی پشتِ اون گذاشت و زمزمه کرد:
یونجون: «لعنت بهت بومگیو.... تو.. واقعا.. فکر کردی.... که کل زندگیمو ول میکنم؟(بومگیو کل زندگیشه)
بومگیو با صدای لرزون و لبخندی خسته جواب داد: «هیونگ.. خودت.. که میدونی من چقدر معشوقه حسودیم! میخوای قلبمو بشکونی؟! 🥺😉»
(یونجون یک بوسه صدا دار روی لب های بومگیو گذاشت)
یونجون:«دیگه هیچ وقت بهم شک نکن بیبی باشه؟ 😉»
بومگیو؛«هیونگ میخوام دیکمو توی دهنت حس کنم.... 🤤»
(اهم خب.... فیک اولم بود.... و امیدوارم هورنی های عزیزم بهشون خوشگذشته باشه🎀)
اتاق خواب هنوز بوی تن یونجون و عطرِ تندِ رابطهی دیشب رو میداد. یونجون با اخم و تخم وارد شد و لبهی تخت نشست، در حالی که بومگیو با همون نیشخندِ همیشگی در رو پشت سرش بست و قفل کرد. صدای چرخیدنِ کلید، مثل جرقهای بود که انبار باروتِ تنشِ بین اون دوتا رو منفجر کرد.
بومگیو: (در حالی که پیرهنش رو از تنش در میآورد و روی زمین پرت میکرد) «چیه هیونگ؟ مگه نگفتی منو دوست داری؟کی بهت اجازه داده جلو بقیه دست سوبین رو بگیری؟»
( عصبانی )
یونجون سرش رو بلند کرد. چشماش از خشم و هوسی که تمام روز سرکوب کرده بود، تیره شده بود. اون بلند شد و با چند قدم بلند خودش رو به بومگیو رساند و یقهی اون رو گرفت و محکم به در کوبید.
یونجون:(با صدای بم و عصبی) «خفه شو بومگیو... اگه دارم این کار رو میکنم، فقط بخاطر اینه که رابطمون مخفی بمونه! وگرنه اصلا....،»
بومگیو:(دستاش رو دور گردن یونجون حلقه کرد و صورتش رو نزدیک برد) «وگرنه چی؟ وگرنه اعتراف نمیکردی که تمام دیشب وقتی خواب بودم جق میزدی؟»
یونجون طاقت نیاورد. لبهاش رو وحشیانه روی لبهای بومگیو کوبید. این یه بوسهی نرم نبود؛ بوی رقابت، قدرت و نیاز میداد. بومگیو با نالهای خفه، پاهاش رو دور کمر یونجون حلقه کرد و اونو به سمت خودش کشید.
یونجون در حالی که بومگیو رو به سمت تخت میبرد، اونو روش پرت کرد و بلافاصله بین پاهاش قرار گرفت. دستاش به سرعت کمربند بومگیو رو باز کرد.
بومگیو: (در حالی که نفسنفس میزد و کمرش رو از روی تخت بلند میکرد) «آه... هیونگ...دارم از حسودی میمیرم....هیونگ کاری کن که همچیو فراموش کنم🤤»
یونجون بدون هیچ معطلی، شلوار بومگیو رو پایین کشید. دیک بومگیو از قبل کاملاً سفت و آماده بود. یونجون بدون اینکه ذرهای ملایمت به خرج بده، دیکِ خودش رو که از فرط فشار درد میکرد بیرون کشید. بومگیو با دیدنِ سایز و رگهای متورمِ یونجون، آب دهنش رو قورت داد.
یونجون بومگیو رو چرخوند و اونو به شکم روی تخت خوابوند. دستش رو لای باسنِ نرم بومگیو کشید و بدون هیچ مقدمهای، فقط با کمی بزاق، راهش رو باز کرد. بومگیو چنگ زد به ملحفهها و نالهی بلندی کرد.
یونجون: (توی گوش بومگیو زمزمه کرد) «میخوای عقلتو از دست بدی؟ باشه.. پس باهات کاری میکنم که اسم خودتو هم فراموش کنی!»
یونجون با یک حرکتِ محکم و پرقدرت، خودش رو تا انتها توی بومگیو فرو کرد. بومگیو فریادی زد که توی بالش خفه شد. بدنش از شدتِ حجمِ یونجون لرزید. یونجون شروع کرد به ضربه زدن؛ ضربههایی سریع، عمیق و بیرحمانه. صدای برخورد بدنهاشون توی اتاق میپیچید.
بومگیو: «آه... لعنتی... یونجون.......هیونگ...... خیلی... خیلی بزرگه... داری پارم میکنی...»
یونجون با هر ضربه، کمر بومگیو رو بیشتر به تخت فشار میداد.
یونجون: «بگو... بگو که چقدر دلت میخواست اینجوری زیرِ من باشی......... بگو که چقدر از دیشب تا حالا برای این لحظه نقشه کشیده بودی.....اسم منو صدابزن..بگو...که...فقط......من..میتونم...اینجوری..دیوونت..کنم...»
بومگیو در حالی که از لذت و فشار زیاد چشماش سیاهی میرفت، نالههای مقطعی میکرد: «آه....یونجون...چوی یونجون....هیونگ....دیگه نمیتونم...الانه که..بیاممم......»
اتاق پر شده بود از بوی عرق، سکس و تنش. یونجون با سرعتِ باورنکردنی ضربه میزد و هر بار پروستاتِ بومگیو رو هدف میگرفت. بومگیو به حالت لرزش دراومده بود و دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه. یونجون با یه حرکتِ نهایی، بومگیو رو به سمت خودش کشید و با چند ضربهی فوقالعاده عمیق، با نالهای بلند، داخل بومگیو ارضا شد.
بومگیو هم همزمان، بدون اینکه حتی لمس بشه، روی ملحفهها ارضا شد. هر دو با نفسنفسهای سنگین روی هم افتادن. عرق از سر و روشون میچکید.
یونجون در حالی که هنوز داخل بومگیو بود، سرش رو روی پشتِ اون گذاشت و زمزمه کرد:
یونجون: «لعنت بهت بومگیو.... تو.. واقعا.. فکر کردی.... که کل زندگیمو ول میکنم؟(بومگیو کل زندگیشه)
بومگیو با صدای لرزون و لبخندی خسته جواب داد: «هیونگ.. خودت.. که میدونی من چقدر معشوقه حسودیم! میخوای قلبمو بشکونی؟! 🥺😉»
(یونجون یک بوسه صدا دار روی لب های بومگیو گذاشت)
یونجون:«دیگه هیچ وقت بهم شک نکن بیبی باشه؟ 😉»
بومگیو؛«هیونگ میخوام دیکمو توی دهنت حس کنم.... 🤤»
(اهم خب.... فیک اولم بود.... و امیدوارم هورنی های عزیزم بهشون خوشگذشته باشه🎀)
- ۳۶۲
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط