پارت
پارت 1
ویو ات
اه بازم یه روزه دیگه ، سریع بلند شدم و رفتم سر میز صبحانه مثله همیشه عمارت پر از خنده بود ، درسته بابام داشت با سوهو بازی میکرد حتا نگا نکرد که امدم یا نه البته دیگع عادت کرده بودم به اهمیت ندادنش ، ازش خداحافظی کردم ولی جواب نداد و رفتم مدرسه
( علامت سوها= ° دوست صمیمیه ات) ( علامته جیهوپ= _) ( علامت سوهو=^)
( علامته ات=_)
° سلامممم ات چطوریی ؟؟
_مرسی بدک نیستم...تو خوبی؟
°چراااا؟
_ بعداً بهت میگم..الان باید بریم سر کلاس
° اوکی
( ات ۱۱ سالشه)
ویو ات
همینجوری داشتم درس گوش میکردم که چشمم خورد به قلدر کلاس، با نیشخند مسخره ای نگام میکرد واییی نه امروز نه
چند ساعت بعد
ویو ات
آخیشش بلخره میرم خونه، از سر میزم پاشدم که یونا با سرعت فراوانی رفت، وایی از دسته تو دختر مثله اینکه خانوادش امده بودن دنبالش، داشتم
وسایلمو جمع میکردم که اون قلدر امد
( علامته اون قلدره=*)
* هوی...تو چرا نمیمیری هاااا؟؟؟
* بابات ازت متنفره خوب بمیر دیگه( خنده)
_ حرف دهنتو بفهم هاااا( داد)
* اووو پرو شدی
ویو ات
رفتم و خواستم باهاش دعوا کنم که چند نفر گرفتنم و اتو مو رو گذاشتن روی بدنم، بدنم واقعا میسوخت واییی
چند مین بعد
ویو آدمین
بلخره اتو ول کردن و ات خیلی حالش بد بود حتا نمیتونست درست ببینه، بعد از یه ساعت یکمی که دیدش خوب شد ساعت توی دستشو نگاه کرد
_ وایییی یه ساعته اینجامممم واییی
ویو ات
به زور بلند شدم و به سمت عمارت رفتم توی راه سیع کردم قدم هامو منظم کنم تا کسی نفهمه از واکنش بابام خیلی میترسم راستش مامانم خیلی وقته پیش مرده برای همین بابام فقط برادرمو دوس داره
ات: س..سلام
جیهوپ: سلام( سرد و خشک)
ویو ات
واییی این چه زندگیع که من دارم چرا بابام انقدر باهام بده، با بغض رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم، نهار نخوردم ولی به جاش نشستم تا میتونستم کتاب خوندم و تکلیفتمو انجام دادم دیگه عادت کردم وقتی بغض داشتم باید خودمو اذیت میکردم....
ویو ات
اه بازم یه روزه دیگه ، سریع بلند شدم و رفتم سر میز صبحانه مثله همیشه عمارت پر از خنده بود ، درسته بابام داشت با سوهو بازی میکرد حتا نگا نکرد که امدم یا نه البته دیگع عادت کرده بودم به اهمیت ندادنش ، ازش خداحافظی کردم ولی جواب نداد و رفتم مدرسه
( علامت سوها= ° دوست صمیمیه ات) ( علامته جیهوپ= _) ( علامت سوهو=^)
( علامته ات=_)
° سلامممم ات چطوریی ؟؟
_مرسی بدک نیستم...تو خوبی؟
°چراااا؟
_ بعداً بهت میگم..الان باید بریم سر کلاس
° اوکی
( ات ۱۱ سالشه)
ویو ات
همینجوری داشتم درس گوش میکردم که چشمم خورد به قلدر کلاس، با نیشخند مسخره ای نگام میکرد واییی نه امروز نه
چند ساعت بعد
ویو ات
آخیشش بلخره میرم خونه، از سر میزم پاشدم که یونا با سرعت فراوانی رفت، وایی از دسته تو دختر مثله اینکه خانوادش امده بودن دنبالش، داشتم
وسایلمو جمع میکردم که اون قلدر امد
( علامته اون قلدره=*)
* هوی...تو چرا نمیمیری هاااا؟؟؟
* بابات ازت متنفره خوب بمیر دیگه( خنده)
_ حرف دهنتو بفهم هاااا( داد)
* اووو پرو شدی
ویو ات
رفتم و خواستم باهاش دعوا کنم که چند نفر گرفتنم و اتو مو رو گذاشتن روی بدنم، بدنم واقعا میسوخت واییی
چند مین بعد
ویو آدمین
بلخره اتو ول کردن و ات خیلی حالش بد بود حتا نمیتونست درست ببینه، بعد از یه ساعت یکمی که دیدش خوب شد ساعت توی دستشو نگاه کرد
_ وایییی یه ساعته اینجامممم واییی
ویو ات
به زور بلند شدم و به سمت عمارت رفتم توی راه سیع کردم قدم هامو منظم کنم تا کسی نفهمه از واکنش بابام خیلی میترسم راستش مامانم خیلی وقته پیش مرده برای همین بابام فقط برادرمو دوس داره
ات: س..سلام
جیهوپ: سلام( سرد و خشک)
ویو ات
واییی این چه زندگیع که من دارم چرا بابام انقدر باهام بده، با بغض رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم، نهار نخوردم ولی به جاش نشستم تا میتونستم کتاب خوندم و تکلیفتمو انجام دادم دیگه عادت کردم وقتی بغض داشتم باید خودمو اذیت میکردم....
- ۴۳.۴k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط