{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تو کجایی پدرم ...؟!
آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو ...
بس که دل تنگ تو ام، از سر شب تا حالا ...
آنقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو ...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما پدرم!
آنقدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
پدر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه دل تنگی من می گذری؟!
جانِ من زود بیا!
بغلم کن پدرم...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو ...
به خدا دل تنگم!
رو به رویم بنشینی کافی است!
همه دنیا به کنار...
گرچه از دور ولی، من تو را می بوسم
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو
یاد کنیم شهدا را با ذکر صلوات
دیدگاه ها (۲)

ما پای لطف "فاطمه" شرمندگی کنیم.....ارباب ما حسین و فقط بندگ...

کجا گل های پرپر می فروشندشهادت را مکرر می فروشنددلم در حسرت ...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

ان لحظه سر از پا نمی شناختم . پریسا برای من بود  ان چشمانش  ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط