"𝐦𝐲 𝐡𝐮𝐬𝐛𝐚𝐧𝐝"
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 :𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۳۲
"ویو جنا"
دکمه هایه پیراهنش و باز کرد....
و از تنش در اورد.
چشمم ازش گرفتم.
چجوری می تونستم به اون عظله ها و تتو یی که بیشتر از قبل می درخشیدن نگاه کنم؟
وقتی از صاحبشون متنفر بودم؟...
احساس کردم که شلوارم در اورد.
یه دفعه تو صورتم خم شد.
و پاهایه برهنش به پاهام می خورد.
از ترس لبام میلرزیدد و تو چشمام اشک جمع شده بود.
تو چشمام نگاه کرد.
کوک:..خجالت می کشی؟
الان این مهم بود؟
وقتی من داشتم اینده سیاهم و با چشمام می دیدم؟
دستاش نوازش وار رو دوتا دستام نشست و بالا سرم بردشون..
با کمربندش دوتاشون و به هم چسبوند..
و اینم حرکت اخر برایه تقلا نکردنم.
اشک از چشمام سرا زیر شد بود.
که همونجور که تو صورتم خم بود.
لباش و کنار چشمم چسبوند و دقیقا جایه اشکم و بوسید.
و صورتش بعد اون به سمت گوشم حرکت کرد.
کوک: گریه نکن...
دستش لباس زیرم و حرکت داد و انگشتش اطراف دخترونگیم میچرخوند.
کوک:..لرزش لبات بیشتر تحر//یکم میکنه.
یه دفعه انگشتش داخلم فرو رفت.
نفسم و حبس کردم..
چرا با اینکه صورتش کنار گوشم بود و من نمی دیدمش احساس کردم.
به این حرکتم خندید..
ولی قطعا توهم زدم
چون با چشمایی خمار سرش و بلند کرد.
پوزخند زد و گفت:
_دختر تو نمیتونی من و تحمل کنی..
و این گریه ام بیشتر می کرد.
با بلا انگشت دومش و داخل کردم.
خواستم دستام و تکون بدم ولی دستام و بالا سرم جوری نگع داشته بود که بجز فشار کمربند دستایه خودش داشت جریان خونم و قط می کرد.
و خیلی سرع دستش و از داخلم بیرون کشید.
با حس چییزه دیگه ایی بین پام
جشمام گشاد شد..
همین خواستم چییزی بگم.
دستش و رو دهنم گزاشت و همون لحظه سر عضوش و واردم کرد.
که جیغ بلند و پر دردم تو دستش خفه شد.
خودش جوری سرش تو گردنم برده بود که انگار اون دردش گرفته بود.
دستش و از رو دهنم کنار برد ولی سرش و بلند نکرد.
و مشت شدن دستش و دیدم.
جنا: خواه...هش می..کنم...درش..بیار..
سرش و بلند نکرد.
و فقط حس کردم که عضوش بیشتر داخلم میره..
جنا: نه نکن..
صدام بخواطر گریه گرفته بود
کوک: لعنت بهت چرا انقدر تنگی؟....
یعنی عصبی شدنش بخواطر اینم تقصیر من بود؟؟؟
جنا:..نمی تونم...ادامه نده.
کوک: من تورو به خودم عادت ندم که جونگکوک نیستم...
اصلا انگار به حرفم گوش نمی داد
دیدگاه ها (۲۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.