{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است
شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است

آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم
که اگر زود ، اگر زود بیایی دیر است

رفتنت نقطه ی پایان خوشی هایم بود
دلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر است

سایه ای مانده زمن بی تو که در آینه هم
طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است

خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی
دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است

کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی
که چگونه نفسم با غم تو درگیر است

تارهای نفسم را به زمان می بافم
که تو شاید برسی حیف که بی تاثیر است...

:(

** s **
دیدگاه ها (۵۵)

به فقر احساس "انسانیت" دچار شدیمنسلی که دردش راکیبورد ها و پ...

ﮔـﺎﻫـﯽ ﺍﮔــﺮ ﺩﻋـﺎﯾﺖ ﻣﺴـﺘﺠﺎﺏ ﻧﺸـﺪ، ﺑـﺮﻭ ﻭ ﮔــﻮﺷـﻪﺍﯼ ﺑﻨـﺸـﯿـﻦ ...

گاهی دلت بهانه‌هایی می‌گیرد که خودت انگشت به دهان می‌مانی......

از این فاصله ها ، بیزارمبازدلتنگی.....سفر طولانی ، ندیدن های...

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است...شعر هم بی تو به بغضی اب...

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر استشعر هم بی تو به بغضی ابدی ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط