{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک قاشق سبزی پلو می خورد و یک

یک قاشق سبزی پلو می خورد و یک
دانه برنج در تنگ ماهی می انداخت . . .
حالا دیگر می توانست به دوستانش
بگوید که ما هم شب عید ، سبزی پلو را
با ماهی خوردیم !!


" تقدیر شده در جشنواره ی داستان کوتاه "
دیدگاه ها (۳)

متـن قـشنگیهـ :بـگـذار آدمـ هـا تـا میتـوانـند \°سنگ°\باشند`...

T________T

منو الی جووووووووون امروز:))))جاتونم پرپر بود خخخخخ:-P

سلام بچه ها میشه واسه سلامتی این فرشته های کوشولو دعا کنین??...

### پیش‌نویس شروع داستان##شب، مثل یک پتک سیاه روی سر سینا می...

---ماه و شبحپارت هجدهم | شب‌های بی‌صدادو هفته از مرگ خانم کی...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۲ ‌آنیا سعی کرد نگاهش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط