فصل دوم
فصل دوم
پارت نهم | آخرین غروب تابستان
یک هفته بعد...
تعطیلات تابستانی کمکم رو به پایان بود.
کمتر از ده روز تا جشن فارغالتحصیلی باقی مانده بود.
لیانا و جنگکوک تقریباً هر روز همدیگر را میدیدند.
گاهی کافه...
گاهی سینما...
گاهی فقط ساعتها کنار رودخانه قدم میزدند و دربارهی هر چیزی حرف میزدند.
---
آن روز عصر...
هر دو کنار رود «هان» روی نیمکتی نشسته بودند.
خورشید آرامآرام پشت ساختمانهای بلند سئول پنهان میشد.
لیانا بستنیاش را گاز زد و گفت:
ـ «به نظرت بعد از جشن، همهچی عوض میشه؟»
جنگکوک نگاهش را به رودخانه دوخت.
ـ «شاید...»
ـ «ولی بعضی آدما هیچوقت عوض نمیشن.»
ـ «مثلاً کی؟»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «مثلاً تو...»
لیانا خندید.
ـ «یعنی هنوزم همون دختر لجبازم؟»
جنگکوک با خنده سرش را تکان داد.
ـ «آره... ولی همون لجبازی که باعث شد زندگیم قشنگتر بشه.»
لیانا برای چند لحظه ساکت شد.
قلبش دوباره بیاختیار تند میزد.
---
چند دقیقه بعد، از کنار یک غرفهی عکاسی فوری رد شدند.
روی تابلو نوشته شده بود:
«از خاطرههای امروز، عکسهای فردا را بساز.»
لیانا با ذوق گفت:
ـ «بیا عکس بگیریم!»
جنگکوک خندید.
ـ «باشه.»
وارد اتاقک کوچک شدند.
دوربین شروع به شمارش کرد.
سه...
لیانا برایش شکلک درآورد.
دو...
جنگکوک خندید.
یک...
در آخرین ثانیه...
لیانا گونهی جنگکوک را آرام نیشگون گرفت.
فلش دوربین زده شد.
چند ثانیه بعد، نوار عکسها چاپ شد.
چهار عکس...
در یکی هر دو میخندیدند.
در یکی لیانا شکلک درآورده بود.
در یکی جنگکوک با تعجب به او نگاه میکرد.
و در آخرین عکس...
هر دو آنقدر به هم نزدیک بودند که فقط چند سانتیمتر بین صورتشان فاصله بود.
لیانا با دیدن عکس آخر، گونههایش سرخ شد.
ـ «این... اینو بده من!»
جنگکوک سریع عکس را بالای سرش گرفت.
ـ «نه، این مال منه.»
ـ «جنگکوک!»
ـ «هر وقت پیر شدیم، میخوام این عکس رو ببینم و یادم بیاد که یه دختر شیطون، زندگیمو زیر و رو کرد.»
لیانا لبخند زد.
آرام عکسهای دیگر را داخل کیفش گذاشت.
---
وقتی از اتاقک بیرون آمدند، هوا کاملاً تاریک شده بود.
چراغهای شهر یکییکی روشن میشدند.
جنگکوک لحظهای ایستاد.
نگاهش روی لیانا ثابت ماند.
در دلش گفت:
«فقط چند روز دیگه... توی جشن فارغالتحصیلی، همهچیز رو بهت میگم.»
او تصمیمش را گرفته بود.
دیگر نمیخواست احساسش را پنهان کند.
غافل از اینکه...
همان اعتراف، قرار بود آغاز زیباترین عشق و سختترین جدایی زندگیشان باشد.
پآیآن پآرت نهم...☕⃢🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسونین😁😭)
ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻☕࿐
پارت نهم | آخرین غروب تابستان
یک هفته بعد...
تعطیلات تابستانی کمکم رو به پایان بود.
کمتر از ده روز تا جشن فارغالتحصیلی باقی مانده بود.
لیانا و جنگکوک تقریباً هر روز همدیگر را میدیدند.
گاهی کافه...
گاهی سینما...
گاهی فقط ساعتها کنار رودخانه قدم میزدند و دربارهی هر چیزی حرف میزدند.
---
آن روز عصر...
هر دو کنار رود «هان» روی نیمکتی نشسته بودند.
خورشید آرامآرام پشت ساختمانهای بلند سئول پنهان میشد.
لیانا بستنیاش را گاز زد و گفت:
ـ «به نظرت بعد از جشن، همهچی عوض میشه؟»
جنگکوک نگاهش را به رودخانه دوخت.
ـ «شاید...»
ـ «ولی بعضی آدما هیچوقت عوض نمیشن.»
ـ «مثلاً کی؟»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «مثلاً تو...»
لیانا خندید.
ـ «یعنی هنوزم همون دختر لجبازم؟»
جنگکوک با خنده سرش را تکان داد.
ـ «آره... ولی همون لجبازی که باعث شد زندگیم قشنگتر بشه.»
لیانا برای چند لحظه ساکت شد.
قلبش دوباره بیاختیار تند میزد.
---
چند دقیقه بعد، از کنار یک غرفهی عکاسی فوری رد شدند.
روی تابلو نوشته شده بود:
«از خاطرههای امروز، عکسهای فردا را بساز.»
لیانا با ذوق گفت:
ـ «بیا عکس بگیریم!»
جنگکوک خندید.
ـ «باشه.»
وارد اتاقک کوچک شدند.
دوربین شروع به شمارش کرد.
سه...
لیانا برایش شکلک درآورد.
دو...
جنگکوک خندید.
یک...
در آخرین ثانیه...
لیانا گونهی جنگکوک را آرام نیشگون گرفت.
فلش دوربین زده شد.
چند ثانیه بعد، نوار عکسها چاپ شد.
چهار عکس...
در یکی هر دو میخندیدند.
در یکی لیانا شکلک درآورده بود.
در یکی جنگکوک با تعجب به او نگاه میکرد.
و در آخرین عکس...
هر دو آنقدر به هم نزدیک بودند که فقط چند سانتیمتر بین صورتشان فاصله بود.
لیانا با دیدن عکس آخر، گونههایش سرخ شد.
ـ «این... اینو بده من!»
جنگکوک سریع عکس را بالای سرش گرفت.
ـ «نه، این مال منه.»
ـ «جنگکوک!»
ـ «هر وقت پیر شدیم، میخوام این عکس رو ببینم و یادم بیاد که یه دختر شیطون، زندگیمو زیر و رو کرد.»
لیانا لبخند زد.
آرام عکسهای دیگر را داخل کیفش گذاشت.
---
وقتی از اتاقک بیرون آمدند، هوا کاملاً تاریک شده بود.
چراغهای شهر یکییکی روشن میشدند.
جنگکوک لحظهای ایستاد.
نگاهش روی لیانا ثابت ماند.
در دلش گفت:
«فقط چند روز دیگه... توی جشن فارغالتحصیلی، همهچیز رو بهت میگم.»
او تصمیمش را گرفته بود.
دیگر نمیخواست احساسش را پنهان کند.
غافل از اینکه...
همان اعتراف، قرار بود آغاز زیباترین عشق و سختترین جدایی زندگیشان باشد.
پآیآن پآرت نهم...☕⃢🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسونین😁😭)
ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻☕࿐
- ۹۱۱
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط