پارت نهم
پارت نهم
پشت در، کسی منتظرم بود
تاریکی همهجا را بلعید.
آرینا دستش را جلو برد.
«سایرس؟»
هیچ جوابی نیامد.
«سایرس!»
صدای نفسهای خودش را میشنید.
اما صدای دیگری هم بود.
یک نفس آرام...
درست پشت سرش.
آرینا یخ زد.
آرام برگشت.
هیچکس نبود.
گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
صفحه روشن نمیشد.
هرچقدر دکمه را فشار داد، هیچ اتفاقی نیفتاد.
«نه... نه...»
صدای سایرس از تاریکی آمد:
«آرینا، تکون نخور.»
«کجایی؟»
«پشت سرت.»
آرینا نفسش را حبس کرد.
«ولی من کسی رو نمیبینم.»
سایرس آرام گفت:
«چون اون هنوز نمیخواد خودش رو نشون بده.»
صدای خندهی آرامی در اتاق پیچید.
آرینا دستش را روی دهانش گذاشت.
«اون کیه؟»
سایرس جواب نداد.
ناگهان نور ضعیفی از آینه پخش شد.
آرینا به سمت آن برگشت.
تصویر داخل آینه دیگر اتاق را نشان نمیداد.
یک اتاق سفید بود.
یک دختر کوچک روی صندلی نشسته بود.
آرینا با تعجب جلو رفت.
دختر سرش پایین بود.
موهایش صورتش را پوشانده بود.
سایرس با صدای آرام گفت:
«نگاه نکن.»
آرینا زمزمه کرد:
«اون کیه؟»
دختر داخل آینه سرش را بالا آورد.
آرینا نفسش بند آمد.
صورت دختر...
صورت خودش بود.
اما خیلی کوچکتر.
شاید هفت یا هشت ساله.
آرینا یک قدم عقب رفت.
«این... منم؟»
سایرس سکوت کرد.
«سایرس، این منم؟!»
او بالاخره گفت:
«آره.»
اشک در چشمهای آرینا جمع شد.
«من اینجا چی کار میکردم؟»
تصویر داخل آینه تغییر کرد.
حالا دختر کوچک آرینا کنار همان آینه ایستاده بود.
یک مرد جوان کنار او بود.
آرینا با دقت نگاه کرد.
قلبش برای لحظهای ایستاد.
مرد جوان...
سایرس بود.
اما خیلی جوانتر.
آرینا به او نگاه کرد.
«تو... اون موقع هم اینجا بودی.»
سایرس سرش را پایین انداخت.
«آره.»
«چرا؟»
«چون قرار بود مراقبت باشم.»
«از من؟»
سایرس جواب نداد.
آرینا جلو رفت.
«چی قرار بود ازم مراقبت کنی؟»
صدای سایرس آرامتر شد.
«از چیزی که داخل آینه بود.»
آرینا به آینه نگاه کرد.
دختر کوچک داخل تصویر داشت گریه میکرد.
سایرس جوان دستش را روی شانهی او گذاشته بود.
بعد صدای مرد دیگری از داخل آینه شنیده شد:
«وقتشه.»
دختر کوچک سرش را تکان داد.
«نه... نمیخوام.»
مرد گفت:
«تو انتخاب شدی.»
آرینا دستش را روی دهانش گذاشت.
«چه اتفاقی افتاد؟»
تصویر ناگهان لرزید.
دختر کوچک آرینا دستش را روی آینه گذاشت.
سایرس جوان با وحشت فریاد زد:
«نه! دست نزن!»
اما دیر شده بود.
آینه نور شدیدی پخش کرد.
و تصویر قطع شد.
آرینا به سایرس نگاه کرد.
«بعدش چی شد؟»
سایرس آرام جواب داد:
«من تو رو از اونجا بیرون آوردم.»
«پس چرا چیزی یادم نیست؟»
سایرس به دفترچهی روی زمین نگاه کرد.
«چون مجبور شدم خاطراتت رو پاک کنم.»
آرینا چند لحظه ساکت ماند.
بعد با صدایی لرزان گفت:
«تو خاطرات منو پاک کردی؟»
«بله.»
اشک از گوشهی چشم آرینا پایین آمد.
«چرا؟»
سایرس نزدیکتر شد.
«چون اگر یادت میموند... دوباره برمیگشتی.»
آرینا با عصبانیت گفت:
«و حالا برگشتم.»
سایرس چیزی نگفت.
آرینا به آینه نگاه کرد.
تصویر دختر کوچک دوباره ظاهر شده بود.
اما این بار...
دختر لبخند میزد.
و روی شیشه با انگشتش نوشت:
"HE LIED TO YOU."
«اون بهت دروغ گفته.»
آرینا به سایرس خیره شد.
«دروغ گفتی؟»
سایرس نگاهش را از آینه گرفت.
«آرینا، به اون چیزی که میبینی اعتماد نکن.»
«پس به کی اعتماد کنم؟»
سایرس آرام گفت:
«به من.»
آرینا چند ثانیه به او خیره ماند.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
آینه ترک برداشت.
صدای بلندی در اتاق پیچید.
یک ترک...
دو ترک...
سه ترک...
و ناگهان تمام آینه فرو ریخت.
پشت آینه...
یک در سیاه پنهان شده بود.
روی در فقط یک جمله نوشته شده بود:
"THE TRUTH IS BEHIND THIS DOOR."
«حقیقت پشت این در است.»
آرینا به در نگاه کرد.
سایرس جلو آمد.
«نباید بازش کنی.»
آرینا دستش را روی دستگیره گذاشت.
«این بار خودم تصمیم میگیرم.»
و در را باز کرد.
((پایان پارت نهم))
شرط برای رمان بعدی ۱۰ تا لایک ۵ تا کامنت ۲ بازنشر
پشت در، کسی منتظرم بود
تاریکی همهجا را بلعید.
آرینا دستش را جلو برد.
«سایرس؟»
هیچ جوابی نیامد.
«سایرس!»
صدای نفسهای خودش را میشنید.
اما صدای دیگری هم بود.
یک نفس آرام...
درست پشت سرش.
آرینا یخ زد.
آرام برگشت.
هیچکس نبود.
گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
صفحه روشن نمیشد.
هرچقدر دکمه را فشار داد، هیچ اتفاقی نیفتاد.
«نه... نه...»
صدای سایرس از تاریکی آمد:
«آرینا، تکون نخور.»
«کجایی؟»
«پشت سرت.»
آرینا نفسش را حبس کرد.
«ولی من کسی رو نمیبینم.»
سایرس آرام گفت:
«چون اون هنوز نمیخواد خودش رو نشون بده.»
صدای خندهی آرامی در اتاق پیچید.
آرینا دستش را روی دهانش گذاشت.
«اون کیه؟»
سایرس جواب نداد.
ناگهان نور ضعیفی از آینه پخش شد.
آرینا به سمت آن برگشت.
تصویر داخل آینه دیگر اتاق را نشان نمیداد.
یک اتاق سفید بود.
یک دختر کوچک روی صندلی نشسته بود.
آرینا با تعجب جلو رفت.
دختر سرش پایین بود.
موهایش صورتش را پوشانده بود.
سایرس با صدای آرام گفت:
«نگاه نکن.»
آرینا زمزمه کرد:
«اون کیه؟»
دختر داخل آینه سرش را بالا آورد.
آرینا نفسش بند آمد.
صورت دختر...
صورت خودش بود.
اما خیلی کوچکتر.
شاید هفت یا هشت ساله.
آرینا یک قدم عقب رفت.
«این... منم؟»
سایرس سکوت کرد.
«سایرس، این منم؟!»
او بالاخره گفت:
«آره.»
اشک در چشمهای آرینا جمع شد.
«من اینجا چی کار میکردم؟»
تصویر داخل آینه تغییر کرد.
حالا دختر کوچک آرینا کنار همان آینه ایستاده بود.
یک مرد جوان کنار او بود.
آرینا با دقت نگاه کرد.
قلبش برای لحظهای ایستاد.
مرد جوان...
سایرس بود.
اما خیلی جوانتر.
آرینا به او نگاه کرد.
«تو... اون موقع هم اینجا بودی.»
سایرس سرش را پایین انداخت.
«آره.»
«چرا؟»
«چون قرار بود مراقبت باشم.»
«از من؟»
سایرس جواب نداد.
آرینا جلو رفت.
«چی قرار بود ازم مراقبت کنی؟»
صدای سایرس آرامتر شد.
«از چیزی که داخل آینه بود.»
آرینا به آینه نگاه کرد.
دختر کوچک داخل تصویر داشت گریه میکرد.
سایرس جوان دستش را روی شانهی او گذاشته بود.
بعد صدای مرد دیگری از داخل آینه شنیده شد:
«وقتشه.»
دختر کوچک سرش را تکان داد.
«نه... نمیخوام.»
مرد گفت:
«تو انتخاب شدی.»
آرینا دستش را روی دهانش گذاشت.
«چه اتفاقی افتاد؟»
تصویر ناگهان لرزید.
دختر کوچک آرینا دستش را روی آینه گذاشت.
سایرس جوان با وحشت فریاد زد:
«نه! دست نزن!»
اما دیر شده بود.
آینه نور شدیدی پخش کرد.
و تصویر قطع شد.
آرینا به سایرس نگاه کرد.
«بعدش چی شد؟»
سایرس آرام جواب داد:
«من تو رو از اونجا بیرون آوردم.»
«پس چرا چیزی یادم نیست؟»
سایرس به دفترچهی روی زمین نگاه کرد.
«چون مجبور شدم خاطراتت رو پاک کنم.»
آرینا چند لحظه ساکت ماند.
بعد با صدایی لرزان گفت:
«تو خاطرات منو پاک کردی؟»
«بله.»
اشک از گوشهی چشم آرینا پایین آمد.
«چرا؟»
سایرس نزدیکتر شد.
«چون اگر یادت میموند... دوباره برمیگشتی.»
آرینا با عصبانیت گفت:
«و حالا برگشتم.»
سایرس چیزی نگفت.
آرینا به آینه نگاه کرد.
تصویر دختر کوچک دوباره ظاهر شده بود.
اما این بار...
دختر لبخند میزد.
و روی شیشه با انگشتش نوشت:
"HE LIED TO YOU."
«اون بهت دروغ گفته.»
آرینا به سایرس خیره شد.
«دروغ گفتی؟»
سایرس نگاهش را از آینه گرفت.
«آرینا، به اون چیزی که میبینی اعتماد نکن.»
«پس به کی اعتماد کنم؟»
سایرس آرام گفت:
«به من.»
آرینا چند ثانیه به او خیره ماند.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
آینه ترک برداشت.
صدای بلندی در اتاق پیچید.
یک ترک...
دو ترک...
سه ترک...
و ناگهان تمام آینه فرو ریخت.
پشت آینه...
یک در سیاه پنهان شده بود.
روی در فقط یک جمله نوشته شده بود:
"THE TRUTH IS BEHIND THIS DOOR."
«حقیقت پشت این در است.»
آرینا به در نگاه کرد.
سایرس جلو آمد.
«نباید بازش کنی.»
آرینا دستش را روی دستگیره گذاشت.
«این بار خودم تصمیم میگیرم.»
و در را باز کرد.
((پایان پارت نهم))
شرط برای رمان بعدی ۱۰ تا لایک ۵ تا کامنت ۲ بازنشر
- ۲۲۱
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط