{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

فصل۲

پارت۵

#فاطما
یه حس عجیب داشتم یهو سرم درد گرفت انگار یه خاطراتی از جلوی چشم رد شدن

اسکندر:خوبی
فاطما:خوبم
اسکندر:پس بریم برای گردش
فاطما :بریم

داشتیم قدم می‌زدیم که گفتم

فاطما:میشه یه سوال بپرسم
اسکندر:حتما
فاطما:منو تو همو قبلا میشناسیم؟
اسکندر:چطور
فاطما :هیچی ولش

داشتیم همین جوری می‌گشتیم که یوسف بی دیدیم آمد و سلام کرد اونم با ما آمد

#اسکندر

این یوسف هم همش چسبیده به الیف داشتم راه می‌رفتیم که یوسف داشت نزدیک الیف میشد اون پسر به مغول ها کمک می‌کنه مطمعنا میخواد به الیف صدمه بزنه که منم تحمل نیاوردم گرفتم زدمش

#نویسنده
اسکندر یه دل سیره یوسف کتک میزنه البته یوسف هم می‌زنه اما اسکندر بیشتر خیلی بد کتکش میزنه🤣

#اسکندر

همین طور داشتم یوسف میزدم که الیف جدامون کرد

الیف(فاطما):بسه دیگه چی کار میکنید یوسف بی شما برگردید استراحت گاه و شما هم با من بیاید

الیف دستمو گرفت بردم به جا نشستم داشت زخم هامو مرحم میزد
فاطما(الیف):چرا یوسف بی زدی ها
اسکندر: دوست داشتم
خندید خیلی قشنگ می‌خندید بعد به مرحم زدن ادامه داد همین طور محوش شدم خیلی زیباست مهربونه البته بخاطر همین مهربونیش سایه کنترلش کرد باید هرچه زود تر کاری کنم حافظش برگرده که بتونه باهامون برگرده چون ممکنه اتفاق بدی بیفته

لایک کامنت یادتون نره خوشگلا نظراتتون بگید
دیدگاه ها (۶)

بیشترین رای روی این بود پس پرفایل جدید اینو گذاشتم نظرتون چط...

انتخاب کنید که بزارم کدوم؟راستی پارت جدید بزارم یا نه؟

رمان لیچافصل ۲پارت ۴علاعدین:باشه بابا قبول به بابا میگم دختر...

رمان لیچا پارت۱۵اورحان:من آمادههمه اومدنعثمان:مسابقه اینطوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط