نوگلی برجویباری رسته بود
نوگلی برجویباری رسته بود
صدهزارش عاشق دل خسته بود
بس که از عشاق خود خون ریخته
رنگ رخسارش به خون آمیخته
درکنارش بلبلان بی شمار
داده ازکف درغم هجرش قرار
در میانشان بلبلی خاموش بود
درضمیرش عشق گل درجوش بود
شعله ی عشقش زبان راسوخته
درغم گل خاموشی آموخته
آفتاب بخت اقبالش دمید
صبح،وقت خنده گل در رسید
دیددرآغوش گل شبنم در است
روی گل ازبوسه شبنم تر است
کرد فریادوگریبان چاک زد
خاک برفرق و جبین بر خاک زد
گل چو شبنم بوسه زد،پس در گرفت
مهر خاموشی زبلبل برگرفت
ناله میزدبلبل وگل می شکفت
درشکفتن روبه بلبل کردوگفت
عشق،ظاهرمی شود آن جا که یار
روبگرداند زعاشق برکنار
صدهزارش عاشق دل خسته بود
بس که از عشاق خود خون ریخته
رنگ رخسارش به خون آمیخته
درکنارش بلبلان بی شمار
داده ازکف درغم هجرش قرار
در میانشان بلبلی خاموش بود
درضمیرش عشق گل درجوش بود
شعله ی عشقش زبان راسوخته
درغم گل خاموشی آموخته
آفتاب بخت اقبالش دمید
صبح،وقت خنده گل در رسید
دیددرآغوش گل شبنم در است
روی گل ازبوسه شبنم تر است
کرد فریادوگریبان چاک زد
خاک برفرق و جبین بر خاک زد
گل چو شبنم بوسه زد،پس در گرفت
مهر خاموشی زبلبل برگرفت
ناله میزدبلبل وگل می شکفت
درشکفتن روبه بلبل کردوگفت
عشق،ظاهرمی شود آن جا که یار
روبگرداند زعاشق برکنار
- ۵۱۶
- ۱۰ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط