{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حس ناشناس

حس ناشناس
پارت۸🎀

از زبان نویسنده

بکی و انیا داشتن میرفتن که دامیان میاد جلوشون و میگیره و میگه

دامیان:کجا با این عجله
بکی:به تو چه کله سبز
انیا:به تو مربوط نمیشه عوضی گستاخ

دامیان:همه چیه تو به من مربوط میشه

بکی:جانم؟!واسه ی چی همه چیه انیا به مربوط میشه

دامیان:اگه بهت مربوط میشد میدونستی

بکی:انیا با دامیان رفتی تو رابطه(با تعجب)

(بچه ها انیا از دست رفت الان ما ربع گوجه فرنگی داریم به علاوه ی گوجه ی خالص😂😂)

دامیان:چی نه بابا من چرا با این کله صورتی برم تو رابطه

بکی:از تو بعید نیست هول بی خاصیت

دامیان:اون و از کجات در اوردی

بکی بعد از گفتن اون حرف چاقو از تو جیبش در آورد

بکی:از تو جیبم

دامیان:الان میخوای باهاش چیکار کنی

بکی:تورو بکشم

بعد با چاقو میفته دنبال دامیان میگه

بکی:تا یادت باشه وقتی با رفیق فابه من میری تو رابطه بهم بگی بی خاصیت

انیا از به از حالت ربع گوجه فرنگی در اومد و گفت

انیا:بکی چیکار میکنی واسه چی با یدونه چاقو بیا منم دارم

نویسنده:بچم چاقو باز شده🤣

بکی:نه ممنون با همین جنازه شو میندازم

دامیان:شما چتون شده

انیا:اگه برات مهم بود خودت می فهمیدی

بعدش اونم میفته دنبال دامیان و جلوش وای میسته

بکی:وای انیا جونم چقدر سرعتت زیاده

انیا:ممنون،حالا بیا جنازه شو بندازیم

دامیان:چیییییی؟!واقعا قصد گشتن منو داری؟

انیاچاقو رو میزاره زیر گلوی دامیان و میگه
انیا:اگه قصد گشتن تو نداشتم چاقو رد زیر گلوت نمیزاشتم

دامیان:باشه پس ببینیم میتونی جنازه مو بندازی یا نه

بعدش یه قیافی از خود رازی به خودش میگیره

انیا:واقعا میخوای بکشمت

دامیان:مردن به دست تو چی بهتر از این

انیا بعد از این حرف دامیان آروم چاقو رو از رو گلوی دامیان بر می داره رو بهش میگه

انیا:این فقط یه نمایش بود یه ببینیم ری اکشنت چیه

بعدش دست بکی و میگیره و میره سمت چادر جولیکا

دامیان تو ذهنش:واسه ی چی؟

انیا ذهن دامیان و خوند و تو ذهنش گفت
انیا تو ذهنش:چون میخواستم بدونم بهم اعتماد داری
(خب اینو تو ردش بگو خواهر من)

انیا و بکی وقتی نزدیک چادر جولیکا شدن چاقو هاشون و گذاشتن تو جیبشون و رفتن پیش جولیکا انیا به جولیکا گفت

انیا:هی خانم از خود رازی منو از دره پرت کردی پایین فکر کردی مردم من خیلی سگ جون تر از این حرفام عوضی

جولیکا وقتی انیا رو صحیح و سالم دید خیلی تعجب کرده بود و به انیا گفت

جولیکا:تو چه خرجونی هستی پشمک
بعد از گفتن حرف آخر جولیکا دامیان که اون در و اطراف بود اومد و به جولیکا گفت

دامیان:فقط من میتونم بهش بگم پشمک

جولیکا:جناب دزموند

دامیان:اسم منو به زبون نیار

جولیکا:اما برای چی من طرف دار شمام

دامیان:ببین من چه سگیم که تو طرفدار منی

جولیکا خیلی دلش شکست و گریه کرد و با بغض با دامیان گفت

جولیکا:درسته ولی راستش من فقط طرفدار شما نبودم من کسی بودم که عاشقتون بود دوستون داشت

دامیان:سیکتیر بابا

جولیکا:چی؟!

انیا توی ذهنش:وای پسر دوم چقدر خفنه کم کم داره ازش خوشم میاد

جولیکا تو شوک بود اما خودش و جمع کرد و گفت

جولیکا:یعنی عشق من به شما به طرفس

دامیان:اره یه طرفس چون قلب من برای یکی دیگس

جولیکایه لبخند شیطنت امیز میزنه و سرش بالا میاره و توی چشمای دامیان زل میزنه بعد بهش میگه

جولیکا:فکر کنم بدونم اون خانم خوش شانس کیه

بعد به انیا نگاه میکنه

دامیان که تا الان خونسرد بود بعد از نگاه جولیکا به دامیان دامیان با داد به جولیکا میگه

دامیان:دهنت و ببند حرومزاده

انیا:چییییییییی؟! (بعدش سرخ میشه)

بکی تا الان داشت جولیکا و دامیان و نگاه میکرد اما وقتی دید انیا سرخ شده
تو ذهنش گفت

بکی تو ذهنش:وای خدای من باورم نمیشه اینا همو دوست دارن میدونستم من اینارو بهم میرسونم

انیا متوجه نشد چون ذهنش خیلی درگیر بود

جولیکا:خب مثله اینکه عشقتون دو طرفست

بعدش میره


دوست داشتید؟🤗
دیدگاه ها (۶)

اسم:جولیکافامیلی:سانتد(تنها فامیلی ای که به ذهنم رسید😅)خواهر...

اسم:لوکاس(هیچی نشده روش کراش زدم😂)فامیلی:سانتدسن:۱۶اسم پدر:ل...

بریم پارت هشت و بنویسیم😑😑😑

بچه ها یه دختر خوشگل توی شیطان کش پیدا کردم اینم ویدیو شه🤣🤣🤣...

رمان حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط